دو سه روزی میشود که گير کرده. يک غرهايی که مخصوص همين روزهاست. نه که تازه باشدها، نه؛ سالخوردهتر از اين حرفهاست. اما مثل يک همچين پريروزهايی هی داغ دلش تازه میشود و میآيد بالا، تا بريزد بيرون و خلاص.
دلم خواسته بگويم «خوب که چی؟»، گيرم رفتی و از جلوی چشم من قايم شدی و پای حرفت هم ايستادی و هنوز هم دوام آورده باشی، دوام آورده باشيم؛ کجای قصهمان عوض شد که از حالا به بعد بشود؟ هنوز من همان آدم هميشهام، تو همان؛ دوستیهامان و هم-رنجاندنهامان و غرهامان و خواستهها و ناخواستههامان هم همان. گيرم سال به سال سراغی از هم نگيريم و، من که هستم توی وبلاگم، تو اما رد گم کنی و آفتابی نشوی. وبلاگم را که میخوانی، روال روزهام را که میدانی؛ نمیخوانی/نمیدانی؟
اينجورهاست که يک وقتهايی مثل پريروزها، دلم میگيرد که ای بابا، آخرش هم ياد نگرفتيم به خودمان سخت نگيرانيم. کاش لااقل چيزی عوض میشد، دردی درمان میشد، گشايشی میشد، نمیدانم. اما اينرا میدانم که بعضی دوستیها هست که ديگر کارش از زمان و مکان میگذرد. میروی توی رگ و پی آدم. صبح به صبح تا شب به شب با تو هست، بیکه ببينیش، بیکه حواست باشد. حالا من اينور باشم، تو آنور ، من بیخبر، تو باخبر... چيزهای خيلی کوچکتری هست که در کسری از ثانيه ياد هم میآوردمان، آنها را که نمیشود قايم کرد که، میشود؟
نمیدانم..
اينها را هم که گفتم، گمانم از سر دلتنگی بود که يکهو سرريز کرد. وگرنه که لابد صلاح کار مملکت خويش را خودت می دانی.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 17:53  توسط حسنوند
|

