نزديك غروب بود ، غروب يك روز بهاري كه هنوز جوانه ها در خودشان جمع بودند و باران به شدت به شيرواني زنگ زده قهوه خانه گوشه شهر مي خورد. يك ميز قهوه اي با دو تا صندلي چوبي ، بوي نم چوب را مي شد همه جا حس كرد. نشسته بود روبرويم و با در قندان بازي مي كرد، هر از گاهي يك نگاهي همراه با دلهره به بيرون و خيابان مي انداخت و دوباره نگاهش را به ميز مي رساند. دلم مي خواست در چشمهايم نگاه كند. با اينكه طاقت نگاه كردن به چشمهايش را نداشتم ، دلم مي خواست آنقدر نگاه كنم تا غرق شوم.دوباره نیم نگاهي به بيرون انداخت و گفت:
ــ ميون كوچه هاي بي رمق ، ميون خواستنهاي قديمي ، ميون نفسهايي كه ديگر در نمياد دست و پا زدن احمقانست.
ياد اولين روزي كه ديدمشافتادم، در همين خيابان كه پر از درختان بهار نارنج است،لحظه اي حس كردم چقدر خوبست...
ــ كاش نمي دانستي چقدر عزيزي و نمي دانستي چيزي براي خواستن هست، تا آزاد باشيم.
مي خواستم بگويم: نمي دانستم، نمي دانستم، فقط نگاه مي كردم و آرزو،مي ترسيدم و عهد مي كردم.ولي باز هم چيزي نگفتم.شب شده بود.صداي قطرات باران گوشم را پر كرده بود.(عشق شكسته)،(تو ديگر توي من نيستي)،(وقتي شكستم ديگر شكستم)،(من اگه برنجم...)،(وقتي رسيدم راحت از دست مي دم)،(خيال مي كنم عاشقم)،(مرا از سرزمين هفت قله برده اند ، ميان كوير نبودن گم شده ام ) ، حرفهاي گنگي بود كه لابلاي قطرات مه گرفته بر سرم مي كوفت ، يادم باشد چتر بخرم . هنوز هوا سرد است ، نبايد خيس شوم . نكند فراموشم كند! نگاهش مي كنم . سكوتم را مي شكنم:
ــ مي مانم.
ــ نمان...
صداي باران درون قهوه خانه از بيرون بيشتر شده بود. دلم را به خيالي كه مي خواهد زندگي كند،ميان روزهايي كه چيزي كم دارند،به ستاره كم نوري كه هست و مي تابد تا هميشه،ميان ثانيه هايي كه نوشته شده تو،دلم را به زندگي به خدا خوش مي كنم و لرزان مي گويم:
ــ بگذر...براي گذشتن وقت داري، تا لحظه تلقین خوانی من وقت داری.......*
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*تلقین خوانی:(خواندن تلقین) آخرین شهادت، دعا ها،آیات قرآن و ... که در گوش انسان مرده درون قبر قبل از ریختن خاک خوانده می شود

