هجوم ابرهای سیاه بالای سرم مانع از ورود روشنایی صبح می شد. برفهای ریز آرام آرام بر شانه هایم می نشستند و بدون اینکه فرصت خودنمایی پیدا کنند در هوای تاریک صبح گاهی یا در سیاهی پالتو گم می شدند. دستهایم را در جیبم مشت کرده بودم و صدای پاهایم بر روی برف را می شمردم. با قدمهاییی تند از سرمای بهمن ماه فرار می کردم. خودم را به سالن رساندم.کسی نیامده بود. کلید اتاق را چرخاندم و بر روی صندلی نشستم.چشمانم را بستم و سرم را در یقه پالتو فرو کردم. هنوز سرما در استخوانم بود. ثانیه ای گذشت. شاید دقیقه ای گذشت. صدای جیغی کوتاه نیمه رویایم را در هم کشید. از اتاق به بیرون سرک کشیدم. جمعی از دخترها حلقه ای زده بودن. معلوم بود که به دور انسانی جمع شده اند. سرم را از بالای شانه های پر هم همه شان به میان جمع کشیدم. پیرمردی بر روی صندلیها دراز کشیده بود. در اولین نگاه متوجه صورت کبود و لرزش بدنش می شدی. دستش را بر روی قلبش گذاشته بود. چشمانش را بسته بود و با دهانی نیمه باز به سختی نفس می کشید. نداشتن دندان کاملا لبهایش را جمع کرده بود.دخترها کاری نمی کردند. خودم را به جلو هل دادم و به پیرمرد رساندم. حس کردم برای اولین بار شاهد مردن انسانی هستم. سرم را بلند کردم وپرسیدم :
ــ چی شده ؟
ــ نمی دونم. داشت صحبت می کرد یهو قلبش گرفت اومد دراز کشید اینجا.
ــ اورژانس زنگ زدید؟
ــ آره
تنه اش را بلند کردم. واقعا نمی دانستم باید چه کار کنم . شانه هایش را ماساژ دادم. دستم را بر روی قلبش گذاشتم و کمی آنجا را هم ماساژ دادم. حالش بدتر شد. شاید نباید بر روی قلبش فشار می آوردم. مثل اینکه نفس نمی کشید. هنوز صورتش کبود بود. رنگهایش سیاه شده بودند. من هم نفس نمی کشیدم. دوباره شروع کردم به ماساژ دادن شانه هایش . این دفعه از پشت تنه اش شروع کردم به ماساژ دادن قلبش ...
ناله ای کرد. آرام آرام صدای نفس کشیدنش را که مانند عبور هوا از لوله ای باریک بود را می شنیدم. رنگ صورتش برگشت. سرش را گذاشتم بر روی پاهایم. کمی که گذشت چشمانش را باز کرد. نگاهی کرد. اشکهایش سرازیر شد.
ــ خدایا جونم را بگیر راحت شم.
ــ این چه حرفیه ؟ فقط یکم قلبت گرفت.
ــ عادت دارم. روزی دو سه بار اینطوری می شم. می گیره، خودش خوب می شه.
شاید می خواستم مغرور شوم که به انسانی کمک کرده ام ولی حس کردم نبودن من هم برایش فرقی ندارد.
ــ قرص داری؟
ــ آره تو جیبم کاپشنم.
تازه نگاهم به لباسهایش افتاد. کاپشنی کوتاه، قهوه ای سوخته. سر آستینش نخ نما شده بود. پیراهن و شلواری کرم رنگ و کهنه. کفش کتانی سورمه ای با چند خط قرمز. من هم قدیمها از این کفشها داشتم. سبک و ارزان. به درد فوتبال یا مدرسه نمی خورد. زودتر از هر کفش دیگری پاره اش می کردم. فقط به درد دویدن می خورد.قرصها را از جیب کاپشنش در آوردم.
ــ کدومه؟
صدایش در نیامد. یکی از دخترها گفت :( اون قرمزه و سفیده. من مادرم بیماری قلبی داره). هر دو تا قرص را گذاشتم کف دستش . بدون آب و بدون اینکه نگاهی کند هر دو تا را بلعید. همان دختر گفت :( نه، قرمزه را نباید می خوردی. زیر زبونیه ). دوباره یکی از قرمز ها را دادم گذاشت زیر زبانش. آرام بلند شدم.
ــ دورش را خلوت کنید بذارین استراحت کنه. دوباره به اورژانس زنگ بزنین ببینید چرا نیومد؟
نگاهی به اتاق اول کردم.
ــ برای چی اومده اینجا؟
ــ می خواد ماشینش را بفروشه ولی بیمه ماشین نداره.
برگشتم طرف پیرمرد.
ــ ماشینت بیمه نداره؟
چشمانش را کمی باز کرد.
ــ نه . نمی شه بدون بیمه بفروشم؟
ــ فکر نکنم
ــ زنم هم مریضه. بردیم بیمارستان عملش کردیم. پول نداشتم. قرض کردم. می خوام ماشینمو بفروشم پول قرض را بدم.
آمبولانس رسید . پیرمرد را بردند داخل نمازخانه. بعد از پنج دقیقه با یک کاغذ آمدند بیرون.
ــ سکته کرده. الآن حالش بد نیست. می شه اینجا را امضا کنید؟
ــ چی هست؟
ــ مریض می گه نمی خواد با ما بیاد بیمارستان. شما شاهد باشید که ما می خواستیم ببریمش . خودش نیومد. اگر خدای ناکرده بعدا اتفاقی براش افتاد ما جوابگو نیستیم.
ــ صبر کنید برم باهاش حرف بزنم.
پیرمرد دراز کشیده بود. رفتم کنارش نشستم.
ــ چرا باهاشون نمیری ؟ ممکنه برات اتفاقی بیافته.
چشمانش را نیمه باز کرد. دستهایم را گرفت و گفت : ( کدوم بیمارستان را سراغ داری که برای مریض قلبی کمتر از 30 هزار تومان بگیره؟ من کلا پانصد تومان تو جیبم هست ) . ساکت شدم. آرام بلند شدم و آمدم بیرون. آمبولانس رفته بود.30 هزار تومان. پانصد تومان. قلب. عمل. من. صبح برفی. شاید بشود ار بچه ها پول بیمارستان را جور کرد. زنگ می زنم به پدرم. حتما می شود. برگشتم طرف نمازخانه. در را باز کردم. پیرمرد رفته بود.//
فروردین 87

