تبليغاتX
نشریه دانشجویی نیستان - داستان

مژده ای دل که دگرباره بهار آمده است /خوش خراميده و با حسن و وقار آمده است/ به تو ای باد صبا می دهمت پيغامی/ اين پيامی است که از دوست به يار آمده است/شاد باشيد در اين عيد و در اين سال جديد/ آرزويی است که از دوست به يار آمده است

از خوشحالی می دوئیدم . می خواستم یه بارم که شده زودتر از تو سر قرارمون باشم ، آخه من همیشه این بازی رو باخته بودم . به زور چادرمو رو سرم نگه داشته بودم و تو راهروئی که از یک طرف نور

می گرفت و موزائیک خاکستریش به سرعت از زیر پاهام رد می شدن ، می دوئیدم .

وقتی به آخر راهرو رسیدم دنبال یه جای خالی می گشتم که منتظرت بمونم اما تو مثل همیشه زودتر ، اونطرف شیشه ، با خنده همیشگی رو لبت ، با گوشی تو دستت ، برام دست تکون می دادی و انتظارمو

می کشیدی .

من بازم باخته بودم !

 

                                                     ***

تا اون روزای لعنتی ، ساعتی رو به خودشون می دیدن که تو روبروم باشی ، سالها طول می کشید .

انگار از همیشه خوشگل تر بودی ، با یه اخم همراه لبخند که بهم می فهموند من هنوز سر قولم به تو و خودم بودم .

با همون متانت همیشگی روبروم نشستی ، نمی دونم چند بار تا وقتی گوشی رو برداشتی ، بغضمو خوردم .

دلم برای صدات ، سرراست و بدون این راه طولانی سیم ها کم تنگ نبود که حالا باید برای آخرین بار

می شنیدمش .

دلم می خواست خوب نیگات کنم !

 

                                                  ***

تو انگار حال همیشه رو نداشتی ، صدات گرفته تر و چشمات مهربون تر ، گلوی دلمو فشار می داد . با خودم قرار گذاشته بودم که وقت دیدنت تا می شه ، بهت بگم دوست دارم اما دیگه روم نشد وقتی گفتی یه نفر سوم هم مهمون خلوت من و توئه ! هر چی تو کیف و جیبامو گشتم کاغذ پیدا نکردم ، فقط یه خودکار مشکی گوشه کیفم جا خشک کرده بود .

 

                                                  ***

نمی دونستم چی بگم ، به خدا داشتم خفه می شدم اما باید می خندیدم وقتی کف دستت رو به شیشه چسبوندی و دیدم با همون خط قشنگت یه دوست دارم رو کف دستت نوشته بودی ! فقط تونستم دستمو جای دستای تو روی شیشه بذارم ، داشتم گرماشونو حس می کردم مثل گرمای تو ، توئی که فقط تو به دیدنم می اومدی ، فقط تو قبول کردی که کار من نبوده !

فردا وعده اجرای حکمی بود که تو هیچ وقت باورش نکردی !

دلم نیومد برات بگم این آخرین باره !

 

                                                  ***

تازه می خواست آفتاب بزنه که من پامو توی حیاط زندان گذاشتم ، نمی دونم از ترس اون طناب بی جون بود یا از سوز سرمای طبیعی اولین صبح دی ماه اما بد جوری می لرزیدم . گوش هام از سرما درد

گرفته بود ، وقتی دستامو روش گذاشتم هنوز گرمای دستای تو رو حس می کردم ، حسابی گرم شدم .

داغی دستام حتی تا وقتی که بی جون کنار تنم آویزون شدن و میون آسمون و زمین معلق بودن ،

باقی بود !

 

                                                  ***

نمی دونم ساعت چند بود که از خواب پریدم ، انگار تازه می خواست هوا روشن بشه که خیس عرق توی رختخواب هراسون نشستم .

کف دستمو که نیگا کردم ، عرق وامونده دستام ، دوست دارم رو تقریبا پاک کرده بود .

من خیلی تنها شده بودم ، گریه ام گرفت !

انگار بازم باخته بودم !

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 21:40  توسط رئيسي  |