داشتم فکر می کردم کاش استاد سبیلهایش را می زد. لاغر اندام با سری نسبتا کوچک. سبیلهایش خشک و بدون انعطاف تا روی لبهایش آمده بود و مانند سایبانی لبهایش را از ترشحات بینی و هر چه از بالا می آمد محافظت می کرد. بینی قلمی که عینکی با دسته بلند و قاب کائوچویی قهوه ای روشن و شیشه های مستطیل شکل روی آن سوار بود . همیشه ما را از بالای عینک نگاه می کرد. فکر کنم استاد این سبیلها را می گذارد که با احترام و شاید ترسناک جلوه کند و گرنه بدون سبیل هم جوانتر می شود و هم مطلوبتر و شاید با کراوات هم.
هفته قبل کلاس تشکیل نشدو این هفته هم استاد با نیم ساعت تاخیر کلاس را تشکیل داد. یک کلاس کسالت آور با دانشجویان کسل و نا هماهنگ. صبح که بیدار شده بودم کسل بودم با اینکه حدود سه چهار ماهی است که همین طور هستم ولی امروز بیشتر از روزهای دیگر است. به کلاس نگاه کردم و نیم نگاهی به بچه های کلاس. یک کلاس کوچک با شش ردیف صندلی چوبی. سرامیکهای قهوه ای روشن کف کلاس به نیمکتها سنگینی خاصی می بخشند. سفیدی لامپهای مهتابی نمی تواند بر رنگ سرامیکها غلبه کند و حتی انعکاس نورها روی آنها به رنگ آن جلا می دهد. تخته وایت برد هم که در سفیدی دیوار های کلاس محو شده و غرور ناشی از مورد توجه بودن را در زیر نوک قلمهای وایت برد فریاد می زند . شاید آرزو می کند کاش تخته سیاه بود! استاد کتاب را معنی می کند و با مهارت توجه بچه ها را از روی وایت برد به خودش جلب می کند تا حکومت خودش را بر کلاس به وایت برد گوش زد کند.می خواستم از کلاس بروم بیرون. داشت خوابم می برد. صدای آرام کولر که تناوب تسمه هایش در میان باد خنک و مطلوبی که از دریچه ها می آید یکنواخت شده.دانشجویان آرام و ساکت هر از چند گاهی در میان نگاه کردن به وایت برد و دفتر هایشان ،پاها و تنشان را حرکت می دهند. بعضی هم میان تکان دادنهای سریع و تناوبی دستها و پاها به وایت برد نگاهی می اندازند .ساعت سنگین شده است. شاید توان حرکت ندارد و شاید هم چشمهای من از چرخیدن خسته شده اند. زیر پلکها آرام و با نوازشی خواص سوزشی احساس می کنم. چشمهایم را که می بندم سرم سنگین می شود و در وجودم فرو می رود. به آرامی خودم را به سنگینی چشمهایم می سپارم و آرام آرام سبک می شوم ............
24/3/83

