تبليغاتX
نشریه دانشجویی نیستان

مژده ای دل که دگرباره بهار آمده است /خوش خراميده و با حسن و وقار آمده است/ به تو ای باد صبا می دهمت پيغامی/ اين پيامی است که از دوست به يار آمده است/شاد باشيد در اين عيد و در اين سال جديد/ آرزويی است که از دوست به يار آمده است

پشت صندلي ایستاده‌بودم. تصوير نه چندان واضحِ چشماي خمارش، روي شيشه‌ي مات مقابل افتاده بود.

"دختره‌ي پُر فيس و اِفاده!!"

پياده شد. سرمو برگردوندم و متوجه آثار سوختگي روي پلك‌هاش شدم. آه خداي من!

***********************

چند روزيه كه متوجه نگاه‌هاي عاشقانه‌ي محمود شده كه در اتاق  روبروي اتاقش زندگي مي‌كنه.  از اون موقع‌ست كه علاقه‌ي شديدي به خونه‌داري، خصوصاً گردگيري پيدا كرده!

اونقدر شيشه‌ي اتاقش رو سابيده كه قطرش به نصف رسيده!

در حاليكه محمود، تمام روز رو در انتظار ديدن هم اتاقي مليحه سپري مي‌كنه!

***********************

اسكناس را به طرف خانم فروشنده دراز كرد.

-         خاله چقدر ميشه اينو برام چسب بزنيد؟!

خانم فروشنده اسكناس پاره‌ي 100 توماني را گرفت، ورانداز كرد و با قيافه‌اي كاملاً جدّي پاسخ داد: 100 تومان!

پسرك ناراحت شد. چند لحظه بعد خانم فروشنده در حاليكه جلوي پسرك زانو زده بود، دستي روي سرش كشيد. اسكناس ترميم‌ شده را به دستان كوچكش سپرد و با لبخندي وي را بدرقه كرد.

***********************

تو فاميل تنها پسريه كه همه‌ي دخترا آرزوي ازدواج با اون رو دارن. همه‌ غبطه مي‌خوردن كه حسين فقط به من علاقه داره! يه پسر سربه‌زير، آروم و مؤمن! چيزي كه آرزوي هر دختريه!

درست دو روز قبل از عقدمون برای دیدن زن عمو به خونشون رفتم.

يهو به سر زن عمو زد كه برو اتاق حسين و از تو كمدش آلبوم بچگي‌هاش رو بيار تا با هم تماشا كنيم.

قفلش خراب بود. به هر جون كندني كه شد بالاخره باز شد. بسته‌اي توجهم رو به خودش جلب كرد. نتونستم طاقت بيارم. درش رو باز كردم و با كمال تعجّب چشمم به گلچيني از نامه‌هاي عاشقانه‌اي افتاد كه در طي دوران دانشجويي جمع‌آوري كرده بود! با خوندن يكي دو تا از نامه‌ها متوجه شدم كه يه روز عاشق بوده، يه روز فارغ!

-         سارا!! پس كجايي تو؟! چي شد اين آلبوم؟!

-         چشم زن عمو. الان ميام.

**********************

عروس و داماد به ماه عسل مي‌رفتند. بين راه روبروي مغازه‌اي توقف كرده و داماد براي خريد، بيرون از اتومبيل مي‌رود. مرد غريبه‌ وقتي سوئيچ را روي اتومبيل حاضر و آماده مي‌بيند، تند و تيز داخل مي‌شود و با سرعت زيادي گاز مي‌دهد. داماد از ديدن اين صحنه از هوش مي‌رود.

چندي بعد غريبه رو به عروس كرده و مي‌گويد: ناراحتي از اينكه تو رو با ماشين دزديدم؟!

عروس جواب مي‌دهد: نه! اتفاقاً خيلي هم خوب شد. من اصلاً از اون خوشم نميومد. به بهونه‌ي خريد فرستادمش بيرون تا چند دقيقه نبينمش! برعكس اون، شما خيلي زرنگي!

غريبه به طور باورنكردني از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجيد.

نيم‌ساعتي گذشت. عروس رو كرد به غريبه و گفت: چند ساعت ميشه كه غذا نخوردم. خيلي گشنمه! ميشه بري يه چيزي بخري با هم بخوريم؟

غريبه با سر دويد تا بهترين غذايي كه مي‌تواند براي عروس تهيه كند.

عروس فرصت را مغتنم شمرده و با اتومبيل به سرعت هر چه تمام‌تر به سمت همسرش بازگشت.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 9:48  توسط رحیمی  | 

نزديك غروب بود ، غروب يك روز بهاري كه هنوز جوانه ها در خودشان جمع بودند و باران به شدت به شيرواني زنگ زده قهوه خانه گوشه شهر مي خورد. يك ميز قهوه اي با دو تا صندلي چوبي ، بوي نم چوب را مي شد همه جا حس كرد.  نشسته بود روبرويم و با در قندان بازي مي كرد، هر از گاهي يك نگاهي همراه با دلهره به بيرون و خيابان مي انداخت و دوباره نگاهش را به ميز مي رساند. دلم مي خواست در چشمهايم نگاه كند. با اينكه طاقت نگاه كردن به چشمهايش را نداشتم ، دلم مي خواست آنقدر نگاه كنم تا غرق شوم.دوباره نیم نگاهي به بيرون انداخت و گفت:

ــ ميون كوچه هاي بي رمق‏ ، ميون خواستنهاي قديمي ‏، ميون نفسهايي كه ديگر در نمياد دست و پا زدن احمقانست.

ياد اولين روزي كه ديدمش‏افتادم، در همين خيابان كه پر از درختان بهار نارنج است‏،لحظه اي حس كردم چقدر خوبست...

ــ كاش نمي دانستي چقدر عزيزي و نمي دانستي چيزي براي خواستن هست، تا آزاد باشيم.

مي خواستم بگويم: نمي دانستم، نمي دانستم، فقط نگاه مي كردم و آرزو،مي ترسيدم و عهد مي كردم.ولي باز هم چيزي نگفتم.شب شده بود.صداي قطرات باران گوشم را پر كرده بود.(عشق شكسته)،(تو ديگر توي من نيستي)،(وقتي شكستم ديگر شكستم)،(من اگه برنجم...)،(وقتي رسيدم راحت از دست مي دم)،(خيال مي كنم عاشقم)،(مرا از سرزمين هفت قله برده اند ، ميان كوير نبودن گم شده ام ) ، حرفهاي گنگي بود كه لابلاي قطرات مه گرفته بر سرم مي كوفت ، يادم باشد چتر بخرم . هنوز هوا سرد است ، نبايد خيس شوم . نكند فراموشم كند! نگاهش مي كنم . سكوتم را مي شكنم:

ــ مي مانم.

ــ نمان...

صداي باران درون قهوه خانه از بيرون بيشتر شده بود. دلم را به خيالي كه مي خواهد زندگي كند،ميان روزهايي كه چيزي كم دارند،به ستاره كم نوري كه هست و مي تابد تا هميشه،ميان ثانيه هايي كه نوشته شده تو،دلم را به زندگي به خدا خوش مي كنم و لرزان مي گويم:

ــ بگذر...براي گذشتن وقت داري، تا لحظه تلقین خوانی من وقت داری.......*

                                

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*تلقین خوانی:(خواندن تلقین) آخرین شهادت، دعا ها،آیات قرآن و ... که در گوش انسان مرده درون قبر قبل از ریختن خاک خوانده می شود

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 20:27  توسط عباسپور  | 

هجوم ابرهای سیاه بالای سرم مانع از ورود روشنایی صبح می شد. برفهای ریز آرام آرام بر شانه هایم می نشستند و بدون اینکه فرصت خودنمایی پیدا کنند در هوای تاریک صبح گاهی یا در سیاهی پالتو گم می شدند. دستهایم را در جیبم مشت کرده بودم و صدای پاهایم بر روی برف را می شمردم. با قدمهاییی تند از سرمای بهمن ماه فرار می کردم. خودم را به سالن رساندم.کسی نیامده بود. کلید اتاق را چرخاندم و بر روی صندلی نشستم.چشمانم را بستم و سرم را در یقه پالتو فرو کردم. هنوز سرما در استخوانم بود. ثانیه ای گذشت. شاید دقیقه ای گذشت. صدای جیغی کوتاه نیمه رویایم را در هم کشید. از اتاق به بیرون سرک کشیدم. جمعی از دخترها حلقه ای زده بودن. معلوم بود که به دور انسانی جمع شده اند. سرم را از بالای شانه های پر هم همه شان به میان جمع کشیدم. پیرمردی بر روی صندلیها دراز کشیده بود. در اولین نگاه متوجه صورت کبود و لرزش بدنش می شدی. دستش را بر روی قلبش گذاشته بود. چشمانش را بسته بود و با دهانی نیمه باز به سختی نفس می کشید. نداشتن دندان کاملا لبهایش را جمع کرده بود.دخترها کاری نمی کردند. خودم را به جلو هل دادم و به پیرمرد رساندم. حس کردم برای اولین بار شاهد مردن انسانی هستم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:48  توسط عباسپور  | 

 

طلوع دست ها

 

از خوشحالی می دوئیدم . می خواستم یه بارم که شده زودتر از تو سر قرارمون باشم ، آخه من همیشه این بازی رو باخته بودم . به زور چادرمو رو سرم نگه داشته بودم و ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 21:40  توسط رئيسي  | 

داشتم فکر می کردم کاش استاد سبیلهایش را می زد. لاغر اندام با سری نسبتا کوچک. سبیلهایش خشک و بدون انعطاف تا روی لبهایش آمده بود و مانند سایبانی لبهایش را از ترشحات بینی و هر چه از بالا می آمد محافظت می کرد. بینی قلمی که عینکی با دسته بلند و قاب کائوچویی قهوه ای روشن و شیشه های مستطیل شکل روی آن سوار بود . همیشه ما را از بالای عینک نگاه می کرد. فکر کنم استاد این سبیلها را می گذارد که با احترام  و شاید ترسناک جلوه کند و گرنه بدون سبیل هم جوانتر می شود و هم مطلوبتر و شاید با کراوات هم.

هفته قبل کلاس تشکیل نشدو این هفته هم استاد با نیم ساعت تاخیر کلاس را تشکیل داد. یک کلاس کسالت آور با دانشجویان کسل و نا هماهنگ. صبح که بیدار شده بودم کسل بودم با اینکه حدود سه چهار ماهی است که همین طور هستم ولی امروز بیشتر از روزهای دیگر است. به کلاس نگاه کردم و نیم نگاهی به بچه های کلاس. یک کلاس کوچک با شش ردیف صندلی چوبی. سرامیکهای قهوه ای روشن کف کلاس به نیمکتها سنگینی خاصی می بخشند. سفیدی لامپهای مهتابی نمی تواند بر رنگ سرامیکها غلبه کند و حتی انعکاس نورها روی آنها به رنگ آن جلا می دهد. تخته وایت برد هم که در سفیدی دیوار های کلاس محو شده و غرور ناشی از مورد توجه بودن را در زیر نوک قلمهای وایت برد فریاد می زند . شاید آرزو می کند کاش تخته سیاه بود! استاد کتاب را معنی می کند و با مهارت توجه بچه ها را از روی وایت برد به خودش جلب می کند تا حکومت خودش را بر کلاس به وایت برد گوش زد کند.می خواستم از کلاس بروم بیرون. داشت خوابم می برد. صدای آرام کولر که تناوب تسمه هایش در میان باد خنک و مطلوبی که از دریچه ها می آید یکنواخت شده.دانشجویان آرام و ساکت هر از چند گاهی در میان نگاه کردن به وایت برد و دفتر هایشان ،پاها و تنشان را حرکت می دهند. بعضی هم میان  تکان دادنهای سریع و تناوبی دستها و پاها به وایت برد نگاهی می اندازند .ساعت سنگین شده است. شاید توان حرکت ندارد و شاید هم چشمهای من از چرخیدن خسته شده اند. زیر پلکها آرام و با نوازشی خواص سوزشی احساس می کنم. چشمهایم را که می بندم سرم سنگین می شود و در وجودم فرو می رود. به آرامی خودم را به سنگینی چشمهایم می سپارم و آرام آرام سبک می شوم ............

                                                                                                            24/3/83

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 23:26  توسط عباسپور  |