كمرِ شاخه شكست
سايهها دلنگران
ابرها چه تحصّن كردند
ماه، ساكت از غصّهي خويش
ميزبانِ دلهرهها!
آسِمان ميبارد
باد از زورِ غمش لب بربست
مام!
از دُردانه نسيمت چه خبر؟!
كمرِ شاخه شكست
سايهها دلنگران
ابرها چه تحصّن كردند
ماه، ساكت از غصّهي خويش
ميزبانِ دلهرهها!
آسِمان ميبارد
باد از زورِ غمش لب بربست
مام!
از دُردانه نسيمت چه خبر؟!
پشت صندلي ایستادهبودم. تصوير نه چندان واضحِ چشماي خمارش، روي شيشهي مات مقابل افتاده بود.
"دخترهي پُر فيس و اِفاده!!"
پياده شد. سرمو برگردوندم و متوجه آثار سوختگي روي پلكهاش شدم. آه خداي من!
***********************
چند روزيه كه متوجه نگاههاي عاشقانهي محمود شده كه در اتاق روبروي اتاقش زندگي ميكنه. از اون موقعست كه علاقهي شديدي به خونهداري، خصوصاً گردگيري پيدا كرده!
اونقدر شيشهي اتاقش رو سابيده كه قطرش به نصف رسيده!
در حاليكه محمود، تمام روز رو در انتظار ديدن هم اتاقي مليحه سپري ميكنه!
***********************
اسكناس را به طرف خانم فروشنده دراز كرد.
- خاله چقدر ميشه اينو برام چسب بزنيد؟!
خانم فروشنده اسكناس پارهي 100 توماني را گرفت، ورانداز كرد و با قيافهاي كاملاً جدّي پاسخ داد: 100 تومان!
پسرك ناراحت شد. چند لحظه بعد خانم فروشنده در حاليكه جلوي پسرك زانو زده بود، دستي روي سرش كشيد. اسكناس ترميم شده را به دستان كوچكش سپرد و با لبخندي وي را بدرقه كرد.
***********************
تو فاميل تنها پسريه كه همهي دخترا آرزوي ازدواج با اون رو دارن. همه غبطه ميخوردن كه حسين فقط به من علاقه داره! يه پسر سربهزير، آروم و مؤمن! چيزي كه آرزوي هر دختريه!
درست دو روز قبل از عقدمون برای دیدن زن عمو به خونشون رفتم.
يهو به سر زن عمو زد كه برو اتاق حسين و از تو كمدش آلبوم بچگيهاش رو بيار تا با هم تماشا كنيم.
قفلش خراب بود. به هر جون كندني كه شد بالاخره باز شد. بستهاي توجهم رو به خودش جلب كرد. نتونستم طاقت بيارم. درش رو باز كردم و با كمال تعجّب چشمم به گلچيني از نامههاي عاشقانهاي افتاد كه در طي دوران دانشجويي جمعآوري كرده بود! با خوندن يكي دو تا از نامهها متوجه شدم كه يه روز عاشق بوده، يه روز فارغ!
- سارا!! پس كجايي تو؟! چي شد اين آلبوم؟!
- چشم زن عمو. الان ميام.
**********************
عروس و داماد به ماه عسل ميرفتند. بين راه روبروي مغازهاي توقف كرده و داماد براي خريد، بيرون از اتومبيل ميرود. مرد غريبه وقتي سوئيچ را روي اتومبيل حاضر و آماده ميبيند، تند و تيز داخل ميشود و با سرعت زيادي گاز ميدهد. داماد از ديدن اين صحنه از هوش ميرود.
چندي بعد غريبه رو به عروس كرده و ميگويد: ناراحتي از اينكه تو رو با ماشين دزديدم؟!
عروس جواب ميدهد: نه! اتفاقاً خيلي هم خوب شد. من اصلاً از اون خوشم نميومد. به بهونهي خريد فرستادمش بيرون تا چند دقيقه نبينمش! برعكس اون، شما خيلي زرنگي!
غريبه به طور باورنكردني از خوشحالي در پوست خود نميگنجيد.
نيمساعتي گذشت. عروس رو كرد به غريبه و گفت: چند ساعت ميشه كه غذا نخوردم. خيلي گشنمه! ميشه بري يه چيزي بخري با هم بخوريم؟
غريبه با سر دويد تا بهترين غذايي كه ميتواند براي عروس تهيه كند.
عروس فرصت را مغتنم شمرده و با اتومبيل به سرعت هر چه تمامتر به سمت همسرش بازگشت.
ديشب آخرِ وقت، حيات خلوتِ خيالم رو قفل كردم و كليدش رو سپردم به باد!
گفتم بذار براي يه بارم كه شده به كسي كه ميگن نميشه بهش اعتماد كرد اعتماد كنم!
باد هم نامردي نكرد و از سرِ بيهواسي ناخواسته خيانت در امانت كرد!
ديواري كوتاهتر از روزگار پيدا نكردم. تا بحال همهي تقصيراتم رو گردن اين بينوا انداختم، اين يكي هم روش!
خدا به دادِ من برسه!
خدا به دادِ تو برسه!
خدا به دادِ هممون برسه!
خدا نياره اون روزي رو كه يه اَنگي بهمون بچسبه!
نوشتههايم غبار زمانه گرفتهاند، ناراضياند، غُر ميزنند.
خود را به بال نسيمي كه مخفيانه از لاي باز پنجره به اتاق آمده سپرده و با اندك تكانش بال بال ميزنند.
بهانهي سفر دارند. چه كنم با بيتابيشان؟
قدم زدم … اين سو … آن سو… حق را به ايشان دادم. "بودنِ با من سخت است، من پُر از تنهاييم!"
ميبرمشان مسافرت تا هوايي تازه كنند!
*******
به رودي رسيديم. هوسِ شنا به سرشان زد. به روي آب نهادمشان. خوشحال بودند.
حسّ حل شدن در وجودشان بيداد ميكرد. داغ بودند، نميفهميدند!
براي اينكه دستم بهشان نرسد، آب با سرعتي رو به جلو ميراندشان.
معاشقهاي از روي هوس!
پسماندهي اين معاشقه لاشهي بيجان نوشتههايم بود.
آه نوشتههاي من!
آه …
لاشههاشان همنشين سنگها شد براي چندي.
كاش پيش من ميماندند!
كاش ميماندند!
محلهي اجبار را دوست ندارم. از هوايش بوي تند تسليم به مشام ميرسد. اهالياش به گربهاي خانگي ميمانند، رام و دست آموز.
كودكانش با بازي بيگانهاند.
ريش سفيدش با تمام اشتها آرزوها را ميبلعد و اگر ذرهاي از آن قصد افتادن از گوشهي لب و لوچهاش را داشته باشد، فوراً آن را در دژ محكم دستمال - كه تار و پودش به مثابهي قفس است- دستگير و زنداني ميكند.
مهندسينش برجهايي ساختهاند كه در بلندترين پنتهاوسش، بُتي خشن و مقدّس مآب جا خوش كرده و اراده را جلوي پايش قرباني ميكنند.
پزشكانش با سرنگي گرسنه خلّاقيت را ميمكند، ويروس به جانش مياندازند و خصمي ابدي جايگزينش ميكنند، حرارت عاطفه را ميسنجند و ستون فقراتش را خرد ميكنند.
دبيرانش ذهنها را خفه، انديشه را بيمار و ختم آزادي را به جا ميآورند.
آشپزهايش از طعم نمك و فلفل و ادويه بيخبرند و معتقدند كه در هر غذا مواد بايد با همان طعم اوّليه در گورستان شكم غرق در استخر كيموس معدي شوند.
قبرستاني دارد به وسعت اميد، كه تنها ساكنانش آرمانگرايانند.
دلم ميخواهد با بولدوزر اراده به جانش بيفتم و آنجا را با خاك يكسان كنم و حق خلّاقيّت را باز ستانم.