تبليغاتX
نشریه دانشجویی نیستان

مژده ای دل که دگرباره بهار آمده است /خوش خراميده و با حسن و وقار آمده است/ به تو ای باد صبا می دهمت پيغامی/ اين پيامی است که از دوست به يار آمده است/شاد باشيد در اين عيد و در اين سال جديد/ آرزويی است که از دوست به يار آمده است

دو سه روزی می‌شود که گير کرده. يک غرهايی که مخصوص همين روزهاست. نه که تازه باشدها، نه؛ سال‌خورده‌تر از اين حرف‌هاست. اما مثل يک هم‌چين پريروزهايی هی داغ دلش تازه می‌شود و می‌آيد بالا، تا بريزد بيرون و خلاص.

دلم خواسته بگويم «خوب که چی؟»، گيرم رفتی و از جلوی چشم من قايم شدی و پای حرفت هم ايستادی و هنوز هم دوام آورده باشی، دوام آورده باشيم؛ کجای قصه‌مان عوض شد که از حالا به بعد بشود؟ هنوز من همان آدم هميشه‌ام، تو همان؛ دوستی‌هامان و هم-رنجاندن‌هامان و غرهامان و خواسته‌ها و ناخواسته‌هامان هم همان. گيرم سال به سال سراغی از هم نگيريم و، من که هستم توی وبلاگم، تو اما رد گم کنی و آفتابی نشوی. وبلاگم را که می‌خوانی، روال روزهام را که می‌دانی؛ نمی‌خوانی/نمی‌دانی؟

اين‌جورهاست که يک وقت‌هايی مثل پريروزها، دلم می‌گيرد که ای بابا، آخرش هم ياد نگرفتيم به خودمان سخت نگيرانيم. کاش لااقل چيزی عوض می‌شد، دردی درمان می‌شد، گشايشی می‌شد، نمی‌دانم. اما اين‌را می‌دانم که بعضی دوستی‌ها هست که ديگر کارش از زمان و مکان می‌گذرد. می‌روی توی رگ و پی آدم. صبح به صبح تا شب به شب با تو هست، بی‌که ببينی‌ش، بی‌که حواست باشد. حالا من اين‌ور باشم، تو آن‌ور ، من بی‌خبر، تو باخبر... چيزهای خيلی کوچک‌تری هست که در کسری از ثانيه ياد هم می‌آوردمان، آن‌ها را که نمی‌شود قايم کرد که، می‌شود؟

نمی‌دانم..

اين‌ها را هم که گفتم، گمانم از سر دل‌تنگی بود که يک‌هو سرريز کرد. وگرنه که لابد صلاح کار مملکت خويش را خودت می دانی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 17:53  توسط حسنوند  | 

خاک نريز؛ با تو ام يابو؛ ببين ، ببين : من نفس مي کشم هنوز؛ نيگاه کن ! اون چشاي کور شدتو باز کن. نمي بيني نفسامو که تو اين گرماي تابستون هوا رو قاب مي گيرن و بعدش آروم فرو مي ريزن؟ صداي هن هنم و نمي شنوي که بريده بريده التماست مي کنه که نريزززززززززززززز. ما با هم اين چاهو شروع کرديم به کندن. يادته؟ مي واستيم به آب برسيم . يادته چقدر کتاب خونديم.. نريز.

يادته چند بار قبلش با هم نقشه کشيديم که با آبش چه جوري از اينجا يه مزرعه ي گندم بسازيم؟ يادته؟ تو گندم دوس داشتي،يادته؟

قرار بود تو هر روز صبح يه دسته گندم طلايي تو دامنت پر کني ، پرده رو توي يه حرکت کنار بکشي ، گندماي طلايي تازه چيده رو بذاري روي عسلي جلو پنجره. .. آفتابِ فرصت طلب تابستوني گلدونِ گندم رو .. نه ، خب خَ ..ما باهم بوديم .. ِ همه فکرارو باهم کرديم مگه نه؟....اگي نمي خواستي چاهو ادامه بديم کافي بود بگي... نه .. مي شنوي؟؟؟؟؟؟؟؟

..چالم نکن. باز گرما لباتو خشک کرده؛ خب بيخيال مزرعه مي شيم.. فقط مي خوام يه بار ديگه دستاتو توي دستام بگيرم و توي اين دشت بي آب و علف لبهاتو لمس کنم .. نريززززززززززززززززززز.ا

 تیرماه 86 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 15:10  توسط حسنوند  |