" در روز تولد بیست و سه سالگی ام"
خاطره های خوب من و تو
چه دروغ هدفمندی !
من و تو ؟!
تو ؟!
تا همه فکر کنند
که فقط همین بیست و سه سال را
تنها بوده ام !

" در روز تولد بیست و سه سالگی ام"
خاطره های خوب من و تو
چه دروغ هدفمندی !
من و تو ؟!
تو ؟!
تا همه فکر کنند
که فقط همین بیست و سه سال را
تنها بوده ام !

نقد می نویسم بر شعر تو ، مزخرف است ! نقد می نویسم بین خط های داستان تو ، چرت و پرت است ! نقد می نویسم روی پرده های سفید سینما ، فیلم تو بی سروته است !
نقد می نویسم در دفتر نت ، موسیقی تو یک شش و هشت بی اصل و نصب است !
اصلا دنیای تو را نقد می کنم ، روی آسمانش با خط درشت می نویسم : به خدا خیلی مسخره است !
دنیای تو با شکل های هندسی خنده دار ، با گوشه های تیز ساختمان های بی ریشه ، که حوصله هر عابری را سر می برد !
دنیای تو با بوی گند فکرهای پر دود ، با نفس نا محرم دل های هر جایی ، با همین گوش های نا شنوا ، که به سادگی آرزو های بارانی را در دهان گشاد خود جای می دهد !
نقد می نویسم بر این عشق های فصلی ، عشق های هفتگی ، عشق های روزانه ، که قی می کنند لجن زار خود را بر ثانیه های روستایی !
نقد می نویسم و می نویسم تا دنیای من آسوده بماند در گوشه و کنار خرابه های برف گرفته این دل تابستانی که روزها چراغ روشن می کند به هوای شب های بلند زمستانی که
پائیز است ، پائیز است ، پائیز !

طلوع دست ها
از خوشحالی می دوئیدم . می خواستم یه بارم که شده زودتر از تو سر قرارمون باشم ، آخه من همیشه این بازی رو باخته بودم . به زور چادرمو رو سرم نگه داشته بودم و ...
می خوام فکر نکنم اما نمی شه ، می خوام نفس نکشم ولی نمی شه ، اما درست که فکر می کنم همین نفس چه شکل هایی می تونه به خودش بگیره ، می تونه زادگاه چه صداهایی بشه .
می شه صدای زبر آسم پیرمرد کارخونه مواد بشه ، می شه موسیقی اضطراب یه فیلم ترسناک باشه ، می تونه نوای نی پر بغض اون خونه آخر کوچه بن بست بشه و..
اما می تونه صدای سوت های شبیه به همی بشه که هر کدوم شعر خودشو می خونه !
کاش می شد ازهر کی که داره سوت می زنه بپرسم ، چرا ؟
این سوت ها می تونه صدای بیکاری کارگر ساختمونی باشه که تو آفتاب تند سر چهارراه ، چشماش خیره به ثانیه شمار چراغ مونده و فرداهاشو ورق می زنه که اگه از امروزهم بدتر شد ، چی ؟!
می تونه سوت خیابون گردی سربازی باشه که حوالی میدون انقلاب ، دنبال یه جا برای استراحت ساعتی اش می گرده و آخرش صدای سوتش تو تاریکی سالن سینما به نغمه ناجور خرناسش گره
می خوره !
می شه سوت اون جوون شهرستانی باشه بعد چند ساعت هنوز تو میدون آزادی گیج می زنه ، اما نه شاده و غمگین که به خیالش تو این شهر بی دروپیکر لمس آرزوهاشو قسمت می کنن و هنوز هیچی نشده دلشم تنگه که :
«گندمای مزرعه مون خوشه های طلایی داشت دستای ما تو دل خاک نهال سادگی می کاشت
آب زلال چشمه مون شیر ستاره بود ، ولی قصه چاه آب شهر،فکرارو راحت نمی ذاشت»
یا صدای دلگیر همون جوونی که بعد چند سال راه بین موندن و رفتن رو گز می کنه که :
« دیدی چه ساده گم شدن آرزوهامون توی باد آخ! چی میشه که نون ده باز توی سفره مون بیاد»
اما نه پای رفتن و نه روی برگشتنی هست ..
می شه سوت وقت گذرونی مثنوی علافی سر کوچه باشه !
می شه سوت انتظار عاشقی باشه که پشت تیر سیمانی برق ، پابه پای اومدن و رفتنه !
می شه نغمه همدم شبگردی ها باشه ، می تونه همراه پرسه های بی مقصد بشه !
چقدر این سوت ها شبیه همه ، چقدر با هم فرق می کنه !
درست مثل سوت تنهایی این روزهای من !
این روزا ، سوت پرسه های بی مقصد شبونه من وقت گذرونی ساعت های مردد بین موندن و رفتن آدمیه که میون این همه دیوارای سیمانی و سیم های برق دلش تنگه !
آهنگ بی قاعده نفسیه که تنهای تنها چشماش به پرده سیاه زمونه زل زده ، با چونه لرزون و لکنت بچگی هی می پرسه :
اگه فردا از امروز هم بدتر شد ، چی ؟!
بعضی شب ها از خیابون و کوچه ها که می گذرم ، پنجره های خونه ها برام هزارتا حرف نگفته داره .
پنجره ها با نور سفید مهتابی ، با قرمز یا نارنجی لامپ هایی که منو یاد مغازه های چهار ، پنج سالگیم
می ندازه که دلم نمیومد کاغذ آدامس بادکنکی شو دور بریزم با اون بوی ساده کم نظیرش !
یا پنجره های توهم اون ساختمون بلند که وقتی چشمامو تار می کنم ، یه رنگین کمون حرف ،
پیش چشمام نقش می بنده !
این پنجره ها هر کدوم قصه خودشو داره ، یه قصه که اصلا شبیه قصه پنجره کناری نیست ! یه حکایت تک
که شاید بوی مخصوص هر خونه ناشی از اونه !
نمی دونم ، می تونه قصه این پنجره ، قصه روزای بی عزایی باشه که شادی از سروکولش بالا می ره یا داستان شبای سفیدی که مدتها از آخرین خنده اش می گذره یا شاید پنجره کناریش قصه عاشقی رو بلده که یه زن و بچه هاش منتظر برگشتن یه مردن که چند تا کوچه بالاتر پنجره و نقل خودشو داره !
من این قصه هارو نمی دونم ، آخه همه این پنجره ها رو پرده پوشونده !
اون پنجره ای که پرده نداره ، برای منه که دستای پر زور آفتاب ، رنگ و روی فرش ماشینی شو برده !
اما من نمی دونم قصه پنجره ام شاده یا پر از غصه اس !
من خیلی وقته می خندم ولی مزه شادی رو نمی فهمم یا خیلی وقته گریه که می کنم ، آخرش دستم نمیاد برای چی بود ؟! من گنگم ، گیجم از بی تفاوتی مفرط که حوصله ای برام باقی نذاشته ، اصلا برام فرقی نمی کنه که حوصله داشته باشم یا نه !
من نمی دونم چه حالی دارم !
قصه پنجره من گم شده ، نمی خوام ناشکری کرده باشم اما خدایا داری چیکار می کنی ؟
-
زیاد فرقی نمی کنه قبول داشته باشی یا نه ، اما بد جوری باختی ! مثه همین آسمون که نمی دونم زیر نگاه کدوم مهتاب ، ستاره هاشو یکجا به دستای غریبه یه آسمون دیگه بخشید !
دیگه بهتره جمع و جور کنی این بساط کهنه فروشی آخر بازار دستفروشارو !
سر راه این عابرای خسته نشستن ، نذر تو نبود و نیست تا شب بوهای اون طرف پنجره یه بار دیگه صورتای مخملی شونو به پس شیشه بچسبونن !
نگاه کن ، صندلی ها دیگه خالی از حوصله آدمایی که چشم به صحنه روستائی نمایش خاک و بارون تو بسپارن !
باور کن ، کسی از راه نمی رسه که نشونی آشنائیش روشنایی تاخورده فانوس تو باشه که سالهاست بسته به ستون چوبی ایوون ، چشم انتظاری رو رج می زنه !
آره ، دل من ، مجال منظومه خونی تو سر اومده .
اصلا یعنی چی ، همین الان که من دارم این حرفارو به تو می زنم ، این یعنی جدی گرفتن تو ،
مسخره اس ، نه ؟!
میون قهقهه های این شب نشینی بی سحر ، داری به چی می خندی ؟ ساده از همه جا بی خبر !
این خنده برای توئه!
تویی که از حرفای رنگ و رورفته ت ، مضراب هیچ سازی هوایی نمی شه !
راستی ، پارگی سر زانوهات بد جوری تو ذوق می زنه !