تبليغاتX
نشریه دانشجویی نیستان

مژده ای دل که دگرباره بهار آمده است /خوش خراميده و با حسن و وقار آمده است/ به تو ای باد صبا می دهمت پيغامی/ اين پيامی است که از دوست به يار آمده است/شاد باشيد در اين عيد و در اين سال جديد/ آرزويی است که از دوست به يار آمده است

مثل همیشه...

از بچگی موقع تحویل سال نو که می شد، دلهره عجیبی مثل بختک همه وجودمو می گرفت. دور سفره که می نشستیم سینها را می شمردم که نکنه یکی کم باشه.آینه،قرآن ،... موقع سال همه چیز باید مرتب باشه. مهربون تر از همیشه می شدم. قرآن را می گرفتم تو دستم. تو دلم از ته دل دعا می کردم : یا مقلب القلوب ... ثانیه ها را می شمردم. انگار قراره وارد یه دنیای دیگه بشم یا اول سال هرجوری که باشم تا آخرش همینم. همیشه می ترسیدم خانواده دور هم نباشیم. خوابم ببره که نکنه تا آخر سال ...

یادم نمیاد بعد سال، چند دفعه دیگه سراغ قرآن رفتم. خواستم مهربونتر از همیشه باشم. از ته دل دعا کردم یا دنبال همه کارهای خوبی رفتم که موقع تحویل سال نو دوست داشتم همه سال همراهم باشه.

مثل همیشه...

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 1:1  توسط عباسپور 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمنکش
 باغ بی برگی
 روز و شب تنهاست
با سکوت پک غمنکش
ساز او باران ، سرودش باد
 جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تا پودش باد
گو برید ، یا نروید ، هر چه در هر کجکه خواهد
 یا نمی خواهد
باغبانو رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
 جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز

مهدی اخوان ثالث


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 2:2  توسط عباسپور  | 

نزديك غروب بود ، غروب يك روز بهاري كه هنوز جوانه ها در خودشان جمع بودند و باران به شدت به شيرواني زنگ زده قهوه خانه گوشه شهر مي خورد. يك ميز قهوه اي با دو تا صندلي چوبي ، بوي نم چوب را مي شد همه جا حس كرد.  نشسته بود روبرويم و با در قندان بازي مي كرد، هر از گاهي يك نگاهي همراه با دلهره به بيرون و خيابان مي انداخت و دوباره نگاهش را به ميز مي رساند. دلم مي خواست در چشمهايم نگاه كند. با اينكه طاقت نگاه كردن به چشمهايش را نداشتم ، دلم مي خواست آنقدر نگاه كنم تا غرق شوم.دوباره نیم نگاهي به بيرون انداخت و گفت:

ــ ميون كوچه هاي بي رمق‏ ، ميون خواستنهاي قديمي ‏، ميون نفسهايي كه ديگر در نمياد دست و پا زدن احمقانست.

ياد اولين روزي كه ديدمش‏افتادم، در همين خيابان كه پر از درختان بهار نارنج است‏،لحظه اي حس كردم چقدر خوبست...

ــ كاش نمي دانستي چقدر عزيزي و نمي دانستي چيزي براي خواستن هست، تا آزاد باشيم.

مي خواستم بگويم: نمي دانستم، نمي دانستم، فقط نگاه مي كردم و آرزو،مي ترسيدم و عهد مي كردم.ولي باز هم چيزي نگفتم.شب شده بود.صداي قطرات باران گوشم را پر كرده بود.(عشق شكسته)،(تو ديگر توي من نيستي)،(وقتي شكستم ديگر شكستم)،(من اگه برنجم...)،(وقتي رسيدم راحت از دست مي دم)،(خيال مي كنم عاشقم)،(مرا از سرزمين هفت قله برده اند ، ميان كوير نبودن گم شده ام ) ، حرفهاي گنگي بود كه لابلاي قطرات مه گرفته بر سرم مي كوفت ، يادم باشد چتر بخرم . هنوز هوا سرد است ، نبايد خيس شوم . نكند فراموشم كند! نگاهش مي كنم . سكوتم را مي شكنم:

ــ مي مانم.

ــ نمان...

صداي باران درون قهوه خانه از بيرون بيشتر شده بود. دلم را به خيالي كه مي خواهد زندگي كند،ميان روزهايي كه چيزي كم دارند،به ستاره كم نوري كه هست و مي تابد تا هميشه،ميان ثانيه هايي كه نوشته شده تو،دلم را به زندگي به خدا خوش مي كنم و لرزان مي گويم:

ــ بگذر...براي گذشتن وقت داري، تا لحظه تلقین خوانی من وقت داری.......*

                                

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*تلقین خوانی:(خواندن تلقین) آخرین شهادت، دعا ها،آیات قرآن و ... که در گوش انسان مرده درون قبر قبل از ریختن خاک خوانده می شود

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 20:27  توسط عباسپور  | 

رئيس بانك: چه حسابي مي خواين باز كنين؟

ــ از هر دو نوع حسابتون .

الآن خدمت مي رسم(خيلي مؤدبانه رفت دو تا فرم و دو تا دفتر چه آورد تحويل داد)

ــ کپی شناسنامه همراهتون هست؟

ــ نه، كپي شناسنامه و خود شناسنامه همراهم نيست.

ــ مشكلي نيست.

ــ كارت ملي هم ندارم و شمارشو هم يادم نيست.

ــ اينم مشكلي نيست.

ــ يعني شما هيچي نمي خواين؟

ــ چه كارتي همراهتونه؟

به ذهنم رسید كارت دانشجويي را در بیارم ولي با خودم گفتم شاید ناراحت بشه، گواهينامه ام را در آوردم و  دادم

ــ همين خوبه؟

ــ عاليه (دوباره مؤدبانه رفت و دو تا كپي از گواهينامم گرفت)

يك سري اطلاعات پر كردم و دادم و ايشون هم برد و آخرش گفت

ــ فقط تشريف بياوريد اينجا را امضا كنيد

قبل از بیرون رفتن دست دراز کردم و از رئیس بانک تشکر کردم

ــ ممنون بابت این همه زحمتی که کشیدید

ــ قابلی نداشت. وظیفه بود. به آقای مرادی هم سلام برسونین.

ــ مرادی؟ نمی شناسم.

ــ مگه شما از طرف آقای مرادی تشریف نیاوردین؟

ــ نه .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 22:0  توسط عباسپور  | 

((خوش دارم ؛ خوش دارم که کوله بار هستی خود را که از غم و درد انباشته است بر دوش بگیریم و عصا زنان به سوی صحرای عدم رهسپار شوم .خوش دارم از همه چیز و همه کس ببرم و جز خدا انیسی و همراهی نداشته باشم .))

                                       

. . . . ای علی! همراه تو به کویر می‌روم ؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه ، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.

ای علی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشق بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم....

ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.

راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!. . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:50  توسط عباسپور  | 

هجوم ابرهای سیاه بالای سرم مانع از ورود روشنایی صبح می شد. برفهای ریز آرام آرام بر شانه هایم می نشستند و بدون اینکه فرصت خودنمایی پیدا کنند در هوای تاریک صبح گاهی یا در سیاهی پالتو گم می شدند. دستهایم را در جیبم مشت کرده بودم و صدای پاهایم بر روی برف را می شمردم. با قدمهاییی تند از سرمای بهمن ماه فرار می کردم. خودم را به سالن رساندم.کسی نیامده بود. کلید اتاق را چرخاندم و بر روی صندلی نشستم.چشمانم را بستم و سرم را در یقه پالتو فرو کردم. هنوز سرما در استخوانم بود. ثانیه ای گذشت. شاید دقیقه ای گذشت. صدای جیغی کوتاه نیمه رویایم را در هم کشید. از اتاق به بیرون سرک کشیدم. جمعی از دخترها حلقه ای زده بودن. معلوم بود که به دور انسانی جمع شده اند. سرم را از بالای شانه های پر هم همه شان به میان جمع کشیدم. پیرمردی بر روی صندلیها دراز کشیده بود. در اولین نگاه متوجه صورت کبود و لرزش بدنش می شدی. دستش را بر روی قلبش گذاشته بود. چشمانش را بسته بود و با دهانی نیمه باز به سختی نفس می کشید. نداشتن دندان کاملا لبهایش را جمع کرده بود.دخترها کاری نمی کردند. خودم را به جلو هل دادم و به پیرمرد رساندم. حس کردم برای اولین بار شاهد مردن انسانی هستم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:48  توسط عباسپور  | 

یک شاعر رفت.اشکهای همه را می شد دید. آدمهای بزرگی که در صفحه تلویزون هم نمی شد همه را با هم ببینی . آدمهای بزرگی که درمقابل دوربینها هم اشک می ریختند. همه پیغام دادند . تسلیت گفتند. خودشان را یک جوری به مرحوم نزدیک نشان می دادند. ولی کسی نپرسید، شاعر کجا بود؟ چگونه بود؟

فرار مغزها.فرار نخبگان. چند وقت پیشتر نخبگان را جمع کردند. برایشان مراسمی گرفتند ارزشمند. نگاهشان می کنی، همه هستند. از فیزیک تا ریاضی، از علوم تا فنون، از زمین تا آسمان، ....اما کسی نپرسید، مگر این مملکت نخبه فرهنگی ندارد؟ خیالتان راحت. نخبه فرهنگی که فرار نمی کند. آن طرفیها هم دلشان می خواد سر به تن فرهنگ نباشد. فرهنگ یعنی تصاویر و نوشته های حکاکی شده سه هزار سال پیش، نه حالا. فرهنگ فقط به درد شعارهای مسئولین ، به درد توریستهای فرنگی می خورد. تفکر مردم مهمتر است یا سیب زمینی؟ خب معلوم است ، سیب زمینی. شایدم نفت، طلا. فرهنگ کیلویی چند؟ مدیریت فرهنگی می خواهیم چه کار؟ مردم ما بی فرهنگ شده اند. اسمش را چه می گذارند؟ تهاجم فرهنگی. پس گشتهای ارشاد به چه درد می خورد؟ پلیس. دادگاه. زندان.فرهنگ بودجه ندا رد. به ما چه . برود چایی بکارد. برود سیگار بفروشد خرج خودش را در بیاورد. فرهنگ،فرهنگ، فرهنگ. چه واژه غریبی!

می گفتند شاعر دیالیز می شد. به خاطر یک کلیه رفت. راستی قیمت یک کلیه چند است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:9  توسط عباسپور  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 21:35  توسط عباسپور  | 

همچون قلب بی تپش،می فشارد سرخرگم، می فشارد مویرگم،که آنی یا لحظه ای، حقیقت از رگم بیرون بزند، چشمها را گلگون کند، و آن هنگام، برای هیچ چیز دیدن، آرزو می کنم همه چیز را، سجده را دوست دارم، پیشانیم بر خاک سفتش نرمی می کند، سجده را دوست دارم، بازی می کند بعد از رکوع، اوج رکوع بودن را، سجده را دوست دارم، همه پروانگان می توانند باشند، در حال بی حالی سجده پرستان، همچو آسیاب، زیر هجوم دل بر سجاده، توبه را خرد می کند، با چشمهای بسته، نوک خسته انگشتان، می بویم. ار لابلای برگهای خورشید. می شوم دیوانه مستی، و خود را می بینم. جسمی سرد و بی روح و خسته و تاریک، با حسرتی لذت بخش، سر بر عالم خیالهایش گذاشته، در قفس بی رنگ زمانش، پر پر می زند و آرزوی ماندن دارد، چه تمنایی، نفس کشیدن را هم ندارد، دلی پر کرده ایم از اشک، از شرجی دریا، که در آینه هم می شود دید، و صدایش در صدفی پر پیچ و خم، همچو ناله، سجده را بی سجده سجده نتوان کرد.

بوی باران، سجاده خیس، من روی زمین.

 

                                                                                                    بهار 13۸۱

                                                                                                       تهران

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 19:59  توسط عباسپور  | 

داشتم فکر می کردم کاش استاد سبیلهایش را می زد. لاغر اندام با سری نسبتا کوچک. سبیلهایش خشک و بدون انعطاف تا روی لبهایش آمده بود و مانند سایبانی لبهایش را از ترشحات بینی و هر چه از بالا می آمد محافظت می کرد. بینی قلمی که عینکی با دسته بلند و قاب کائوچویی قهوه ای روشن و شیشه های مستطیل شکل روی آن سوار بود . همیشه ما را از بالای عینک نگاه می کرد. فکر کنم استاد این سبیلها را می گذارد که با احترام  و شاید ترسناک جلوه کند و گرنه بدون سبیل هم جوانتر می شود و هم مطلوبتر و شاید با کراوات هم.

هفته قبل کلاس تشکیل نشدو این هفته هم استاد با نیم ساعت تاخیر کلاس را تشکیل داد. یک کلاس کسالت آور با دانشجویان کسل و نا هماهنگ. صبح که بیدار شده بودم کسل بودم با اینکه حدود سه چهار ماهی است که همین طور هستم ولی امروز بیشتر از روزهای دیگر است. به کلاس نگاه کردم و نیم نگاهی به بچه های کلاس. یک کلاس کوچک با شش ردیف صندلی چوبی. سرامیکهای قهوه ای روشن کف کلاس به نیمکتها سنگینی خاصی می بخشند. سفیدی لامپهای مهتابی نمی تواند بر رنگ سرامیکها غلبه کند و حتی انعکاس نورها روی آنها به رنگ آن جلا می دهد. تخته وایت برد هم که در سفیدی دیوار های کلاس محو شده و غرور ناشی از مورد توجه بودن را در زیر نوک قلمهای وایت برد فریاد می زند . شاید آرزو می کند کاش تخته سیاه بود! استاد کتاب را معنی می کند و با مهارت توجه بچه ها را از روی وایت برد به خودش جلب می کند تا حکومت خودش را بر کلاس به وایت برد گوش زد کند.می خواستم از کلاس بروم بیرون. داشت خوابم می برد. صدای آرام کولر که تناوب تسمه هایش در میان باد خنک و مطلوبی که از دریچه ها می آید یکنواخت شده.دانشجویان آرام و ساکت هر از چند گاهی در میان نگاه کردن به وایت برد و دفتر هایشان ،پاها و تنشان را حرکت می دهند. بعضی هم میان  تکان دادنهای سریع و تناوبی دستها و پاها به وایت برد نگاهی می اندازند .ساعت سنگین شده است. شاید توان حرکت ندارد و شاید هم چشمهای من از چرخیدن خسته شده اند. زیر پلکها آرام و با نوازشی خواص سوزشی احساس می کنم. چشمهایم را که می بندم سرم سنگین می شود و در وجودم فرو می رود. به آرامی خودم را به سنگینی چشمهایم می سپارم و آرام آرام سبک می شوم ............

                                                                                                            24/3/83

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 23:26  توسط عباسپور  | 

خانه ای داشتم امن

              ساخته بودمش از کاهگل

                            سقفش از کاه

                        پله هایش سنگ

                                              باغچه ای داشتم

                                                                که در آن

                                                                 اول بهار

                                                                     گل زنبق می کاشتم

ده تومانی داشتم

به بهانه نان ترشکی

می گرفتم از مادر

                         آخرش جمع می شد در قلک

                                      که هر از چند ماهی

                                      جیب آبروی پدر را وصله می زد

.....

کاش می شد با نان و پنیر

      حقیقت را هم خرید

           تا در خم کوچه

                دخترکی با گیسویی طلایی

                       صورتی آفتاب سوخته

                              پیش چشم مردمان چشم شسته

                                                             نکند دستی دراز!

آنروز

      ده تومان را دادم

      دخترک خندید

       پدرش آمد

       کوله بارش اعتیاد

       دخترک را هم برد

                           افسوس خوردم که چرا من دادم

                                         عرق پدرم را به دود !

.....

زیر آفتاب کوچه

                    فردا

                           ده تومانی در دست

                                                          چشم منتظر لبخند بود..

            دلم                                                               

                                    تنگه، خیلی تنگ                                           زمستان  1377      

                                                                                                               بوشهر              

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 22:43  توسط عباسپور  | 

شب امتحان

جمعه ۱۲⁄۱۰⁄۱۳۸۱  ،صبح که از خواب بلند شدم دلهره عجیبی داشتم، مثل اینکه قرار بود اتفاق تازه ای بیافته، احساس مسئولیت می کردم. مسئولیت سنگینی که اصلا از اون خوشم نمیومد. آخه فردا امتحان داشتم. اون هم امتحان ریاضی. اون هم با استادی که نمره ندادنش بین بچه ها معروف شده بود ومن هم که تا اون موقع لای کتاب را باز نکرده بودم.... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:22  توسط عباسپور  | 

هنوز چشمامو باز نکرده بودم که شق محکم زد به پشتم، چشمامو که باز کردم نزدیک بود از تعجب همین دو تار موی سرم هم بریزه. دختره پررو، یک لباس سفید پوشیده بود و به چشم برادری چشمهای قشنگی هم داشت ولی محرم و نامحرم سرش نمی شد، نه تنها جفت پاهای منو گرفته بود و منو سرو ته آویزون کرده بود بلکه نمی دونم چرا لباس تن من نبود. بی حیا همچین منو نگاه می کرد انگار عجیب ترین موجود زندگیشو دیده. بهش گفتم الاق، البته تو دلم گفتم. شما بودین نمی گفتین؟ بعد مثل اینکه از افتادگی من سوء استفاده کرده باشه دوباره زد، این بار محکم تر.آخ،دردم گرفت،اول زرد شدم، بعد قرمز شدم، بعد کبود شدم.آخه تو دنیای جانوری که هنوز نمی دونستم پستاندارم یا دوزیست کدوم حیوونی وقتی به دنیا میآد کتکش می زنن؟ البته قبل از به دنیا اومدن یک مدتی ماهواره داشتیم وقتی خدا فهمید کلی از دستمون ناراحت شد گفت شما که نمی تونین از پس هوستون بر بیاین چرا می رین دنبال این چیزها که بیشتر تحریک کننده است؟ خلاصه اون موقع که ماهواره داشتیم دیدم خارجیها بچه هاشونو می خوابونن رو پاهاشون و از پشت می زننشون.با خودم گفتم نکنه اشتباهی تو خارج به دنیا اومدم؟ 

 

شق ، دفعه سوم که زد با خودم گفتنم نکنه بچه گنجشکم؟ برای همین دهنمو باز کردم ببینم چی می شه ولی اتفاقی نیافتاد. دلم می خواست دستمو بکنم تو دماغم ولی نمی شد. یعنی نمی رسید. از بس هیکل بودم این عظله ها نمی ذاشت دستمو جمع کنم. با خودم فکر کردم نکنه کار بدی کردم به دنیا اومدم> همون دختر که همش منو می زد صدا کرد آقای دکتر ! اول فکر کردم با منه . با خودم گفتم ما هنوز کنکور سراسری نداده دکتر شدیم( اون موقع مسئولین دانشگاه آزاد را اختراع نکرده بودند) بعد دیدم یک پیرمرد اومد کنارش فهمیدم با اون بوده. دختره دوباره منو زد. می خواستم سرش داد بزنم بگم هوووووو مگه خودت پدر و برادر نداری؟ ولی هیچ چی نگفتم آخه تو مرام ما نیست با یک خانم دهن به دهن بشیم. دختره سرشو برد طرف دکتر بهش گفت: گریه نمی کنه ... منگله.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:21  توسط عباسپور  |