مثل همیشه...
از بچگی موقع تحویل سال نو که می شد، دلهره عجیبی مثل بختک همه وجودمو می گرفت. دور سفره که می نشستیم سینها را می شمردم که نکنه یکی کم باشه.آینه،قرآن ،... موقع سال همه چیز باید مرتب باشه. مهربون تر از همیشه می شدم. قرآن را می گرفتم تو دستم. تو دلم از ته دل دعا می کردم : یا مقلب القلوب ... ثانیه ها را می شمردم. انگار قراره وارد یه دنیای دیگه بشم یا اول سال هرجوری که باشم تا آخرش همینم. همیشه می ترسیدم خانواده دور هم نباشیم. خوابم ببره که نکنه تا آخر سال ...
یادم نمیاد بعد سال، چند دفعه دیگه سراغ قرآن رفتم. خواستم مهربونتر از همیشه باشم. از ته دل دعا کردم یا دنبال همه کارهای خوبی رفتم که موقع تحویل سال نو دوست داشتم همه سال همراهم باشه.
مثل همیشه...




