ساعت از 10 گذشته بود، سابقه نداشت تا اين موقع براي بيدار شدن خودم رو به زحمت بندازم، به هر مكافاتي بود بلند شدم مطابق هر روز صبح اولين كاري كه كردم رفتن به طرف روشويي بود تا يه آبي به صورتم بزنم و خواب رو از سرم بپرونم.
در اتاقم رو كه باز كردم ديدم كه تو اتاق پذيرايي همه نشستن، برام عجيب بود، اين موقع صبح كلّي دوست و آشنا و فاميل تو خونمون جمع شده بودن، انگار متوجه حضور من نشده بودن. سريع خودم رو به روشويي رسوندم و يه آبي به سر و صورتم زدم، داشتم جلوي آينه واسه خودم ژست ميگرفتم كه يه دفعه صداي همهمهاي بلند شد؛ دارن ميان، دارن ميان؟!
اي بابا كي داره مياد اين وقت صبحي؟! من كه حال و حوصلهي شلوغي رو ندارم. تو اين فكر بودم كه اگر مهموني هست يه بهونهاي دست و پا كنم و برم به كارهام برسم كه يهو يه صدايي به گوشم خورد، صدايي كه خيلي خوشايند نبود برام ....
بگو لا اله الا الله بحقّ شرف لا اله الا الله
...........
ادامه مطلب

