دو سه روزی میشود که گير کرده. يک غرهايی که مخصوص همين روزهاست. نه که تازه باشدها، نه؛ سالخوردهتر از اين حرفهاست. اما مثل يک همچين پريروزهايی هی داغ دلش تازه میشود و میآيد بالا، تا بريزد بيرون و خلاص.
دلم خواسته بگويم «خوب که چی؟»، گيرم رفتی و از جلوی چشم من قايم شدی و پای حرفت هم ايستادی و هنوز هم دوام آورده باشی، دوام آورده باشيم؛ کجای قصهمان عوض شد که از حالا به بعد بشود؟ هنوز من همان آدم هميشهام، تو همان؛ دوستیهامان و هم-رنجاندنهامان و غرهامان و خواستهها و ناخواستههامان هم همان. گيرم سال به سال سراغی از هم نگيريم و، من که هستم توی وبلاگم، تو اما رد گم کنی و آفتابی نشوی. وبلاگم را که میخوانی، روال روزهام را که میدانی؛ نمیخوانی/نمیدانی؟
اينجورهاست که يک وقتهايی مثل پريروزها، دلم میگيرد که ای بابا، آخرش هم ياد نگرفتيم به خودمان سخت نگيرانيم. کاش لااقل چيزی عوض میشد، دردی درمان میشد، گشايشی میشد، نمیدانم. اما اينرا میدانم که بعضی دوستیها هست که ديگر کارش از زمان و مکان میگذرد. میروی توی رگ و پی آدم. صبح به صبح تا شب به شب با تو هست، بیکه ببينیش، بیکه حواست باشد. حالا من اينور باشم، تو آنور ، من بیخبر، تو باخبر... چيزهای خيلی کوچکتری هست که در کسری از ثانيه ياد هم میآوردمان، آنها را که نمیشود قايم کرد که، میشود؟
نمیدانم..
اينها را هم که گفتم، گمانم از سر دلتنگی بود که يکهو سرريز کرد. وگرنه که لابد صلاح کار مملکت خويش را خودت می دانی.
نزديك غروب بود ، غروب يك روز بهاري كه هنوز جوانه ها در خودشان جمع بودند و باران به شدت به شيرواني زنگ زده قهوه خانه گوشه شهر مي خورد. يك ميز قهوه اي با دو تا صندلي چوبي ، بوي نم چوب را مي شد همه جا حس كرد. نشسته بود روبرويم و با در قندان بازي مي كرد، هر از گاهي يك نگاهي همراه با دلهره به بيرون و خيابان مي انداخت و دوباره نگاهش را به ميز مي رساند. دلم مي خواست در چشمهايم نگاه كند. با اينكه طاقت نگاه كردن به چشمهايش را نداشتم ، دلم مي خواست آنقدر نگاه كنم تا غرق شوم.دوباره نیم نگاهي به بيرون انداخت و گفت:
ــ ميون كوچه هاي بي رمق ، ميون خواستنهاي قديمي ، ميون نفسهايي كه ديگر در نمياد دست و پا زدن احمقانست.
ياد اولين روزي كه ديدمشافتادم، در همين خيابان كه پر از درختان بهار نارنج است،لحظه اي حس كردم چقدر خوبست...
ــ كاش نمي دانستي چقدر عزيزي و نمي دانستي چيزي براي خواستن هست، تا آزاد باشيم.
مي خواستم بگويم: نمي دانستم، نمي دانستم، فقط نگاه مي كردم و آرزو،مي ترسيدم و عهد مي كردم.ولي باز هم چيزي نگفتم.شب شده بود.صداي قطرات باران گوشم را پر كرده بود.(عشق شكسته)،(تو ديگر توي من نيستي)،(وقتي شكستم ديگر شكستم)،(من اگه برنجم...)،(وقتي رسيدم راحت از دست مي دم)،(خيال مي كنم عاشقم)،(مرا از سرزمين هفت قله برده اند ، ميان كوير نبودن گم شده ام ) ، حرفهاي گنگي بود كه لابلاي قطرات مه گرفته بر سرم مي كوفت ، يادم باشد چتر بخرم . هنوز هوا سرد است ، نبايد خيس شوم . نكند فراموشم كند! نگاهش مي كنم . سكوتم را مي شكنم:
ــ مي مانم.
ــ نمان...
صداي باران درون قهوه خانه از بيرون بيشتر شده بود. دلم را به خيالي كه مي خواهد زندگي كند،ميان روزهايي كه چيزي كم دارند،به ستاره كم نوري كه هست و مي تابد تا هميشه،ميان ثانيه هايي كه نوشته شده تو،دلم را به زندگي به خدا خوش مي كنم و لرزان مي گويم:
ــ بگذر...براي گذشتن وقت داري، تا لحظه تلقین خوانی من وقت داری.......*
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*تلقین خوانی:(خواندن تلقین) آخرین شهادت، دعا ها،آیات قرآن و ... که در گوش انسان مرده درون قبر قبل از ریختن خاک خوانده می شود
رئيس بانك: چه حسابي مي خواين باز كنين؟
ــ از هر دو نوع حسابتون .
الآن خدمت مي رسم(خيلي مؤدبانه رفت دو تا فرم و دو تا دفتر چه آورد تحويل داد)
ــ کپی شناسنامه همراهتون هست؟
ــ نه، كپي شناسنامه و خود شناسنامه همراهم نيست.
ــ مشكلي نيست.
ــ كارت ملي هم ندارم و شمارشو هم يادم نيست.
ــ اينم مشكلي نيست.
ــ يعني شما هيچي نمي خواين؟
ــ چه كارتي همراهتونه؟
به ذهنم رسید كارت دانشجويي را در بیارم ولي با خودم گفتم شاید ناراحت بشه، گواهينامه ام را در آوردم و دادم
ــ همين خوبه؟
ــ عاليه (دوباره مؤدبانه رفت و دو تا كپي از گواهينامم گرفت)
يك سري اطلاعات پر كردم و دادم و ايشون هم برد و آخرش گفت
ــ فقط تشريف بياوريد اينجا را امضا كنيد
قبل از بیرون رفتن دست دراز کردم و از رئیس بانک تشکر کردم
ــ ممنون بابت این همه زحمتی که کشیدید
ــ قابلی نداشت. وظیفه بود. به آقای مرادی هم سلام برسونین.
ــ مرادی؟ نمی شناسم.
ــ مگه شما از طرف آقای مرادی تشریف نیاوردین؟
ــ نه .

