محلهي اجبار را دوست ندارم. از هوايش بوي تند تسليم به مشام ميرسد. اهالياش به گربهاي خانگي ميمانند، رام و دست آموز.
كودكانش با بازي بيگانهاند.
ريش سفيدش با تمام اشتها آرزوها را ميبلعد و اگر ذرهاي از آن قصد افتادن از گوشهي لب و لوچهاش را داشته باشد، فوراً آن را در دژ محكم دستمال - كه تار و پودش به مثابهي قفس است- دستگير و زنداني ميكند.
مهندسينش برجهايي ساختهاند كه در بلندترين پنتهاوسش، بُتي خشن و مقدّس مآب جا خوش كرده و اراده را جلوي پايش قرباني ميكنند.
پزشكانش با سرنگي گرسنه خلّاقيت را ميمكند، ويروس به جانش مياندازند و خصمي ابدي جايگزينش ميكنند، حرارت عاطفه را ميسنجند و ستون فقراتش را خرد ميكنند.
دبيرانش ذهنها را خفه، انديشه را بيمار و ختم آزادي را به جا ميآورند.
آشپزهايش از طعم نمك و فلفل و ادويه بيخبرند و معتقدند كه در هر غذا مواد بايد با همان طعم اوّليه در گورستان شكم غرق در استخر كيموس معدي شوند.
قبرستاني دارد به وسعت اميد، كه تنها ساكنانش آرمانگرايانند.
دلم ميخواهد با بولدوزر اراده به جانش بيفتم و آنجا را با خاك يكسان كنم و حق خلّاقيّت را باز ستانم.

