تبليغاتX
نشریه دانشجویی نیستان

مژده ای دل که دگرباره بهار آمده است /خوش خراميده و با حسن و وقار آمده است/ به تو ای باد صبا می دهمت پيغامی/ اين پيامی است که از دوست به يار آمده است/شاد باشيد در اين عيد و در اين سال جديد/ آرزويی است که از دوست به يار آمده است

یادش گرامی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 22:5  توسط نیستان  | 

 

محله‌ي اجبار را دوست ندارم. از هوايش بوي تند تسليم به مشام مي‌رسد. اهالي‌اش به گربه‌اي خانگي مي‌مانند، رام و دست آموز.

كودكانش با بازي بيگانه‌اند.

ريش سفيدش با تمام اشتها آرزوها را مي‌بلعد و اگر ذره‌اي از آن قصد افتادن از گوشه‌ي لب و لوچه‌اش را داشته باشد، فوراً آن را در دژ محكم دستمال - كه تار و پودش به مثابه‌ي قفس است- دستگير و زنداني مي‌كند.

مهندسينش برج‌هايي ساخته‌اند كه در بلندترين پنت‌هاوسش، بُتي خشن و مقدّس مآب جا خوش كرده و اراده را جلوي پايش قرباني مي‌كنند.

پزشكانش با سرنگي گرسنه خلّاقيت را مي‌مكند، ويروس به جانش مي‌اندازند و خصمي ابدي جايگزينش مي‌كنند، حرارت عاطفه را مي‌سنجند و ستون فقراتش را خرد مي‌كنند.

دبيرانش ذهن‌ها را خفه، انديشه را بيمار و ختم آزادي را به جا مي‌آورند.

آشپزهايش از طعم نمك و فلفل و ادويه بي‌خبرند و معتقدند كه در هر غذا مواد بايد با همان طعم اوّليه در گورستان شكم غرق در استخر كيموس معدي شوند.

قبرستاني دارد به وسعت اميد، كه تنها ساكنانش آرمانگرايانند.

دلم مي‌خواهد با بولدوزر اراده به جانش بيفتم و آنجا را با خاك يكسان كنم و حق خلّاقيّت را باز ستانم. 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:15  توسط رحیمی  |