گاپ گاپ
گومپ گومپ
گومپ گومپ
یادم میاد!
یادت میاد؟
یادم؟
یادم؟
یادم میاد؟
نه
تو نبودی
تو؟
نه
دنبال قطار می دویدی
یادت نیاد
نه
نه
کوپه هارو پرواز می کردم
که یه لحظه...چشات...
ادامه مطلب
گومپ گومپ
گومپ گومپ
یادم میاد!
یادت میاد؟
یادم؟
یادم؟
یادم میاد؟
نه
تو نبودی
تو؟
نه
دنبال قطار می دویدی
یادت نیاد
نه
نه
کوپه هارو پرواز می کردم
که یه لحظه...چشات...
" در روز تولد بیست و سه سالگی ام"
خاطره های خوب من و تو
چه دروغ هدفمندی !
من و تو ؟!
تو ؟!
تا همه فکر کنند
که فقط همین بیست و سه سال را
تنها بوده ام !

هجوم ابرهای سیاه بالای سرم مانع از ورود روشنایی صبح می شد. برفهای ریز آرام آرام بر شانه هایم می نشستند و بدون اینکه فرصت خودنمایی پیدا کنند در هوای تاریک صبح گاهی یا در سیاهی پالتو گم می شدند. دستهایم را در جیبم مشت کرده بودم و صدای پاهایم بر روی برف را می شمردم. با قدمهاییی تند از سرمای بهمن ماه فرار می کردم. خودم را به سالن رساندم.کسی نیامده بود. کلید اتاق را چرخاندم و بر روی صندلی نشستم.چشمانم را بستم و سرم را در یقه پالتو فرو کردم. هنوز سرما در استخوانم بود. ثانیه ای گذشت. شاید دقیقه ای گذشت. صدای جیغی کوتاه نیمه رویایم را در هم کشید. از اتاق به بیرون سرک کشیدم. جمعی از دخترها حلقه ای زده بودن. معلوم بود که به دور انسانی جمع شده اند. سرم را از بالای شانه های پر هم همه شان به میان جمع کشیدم. پیرمردی بر روی صندلیها دراز کشیده بود. در اولین نگاه متوجه صورت کبود و لرزش بدنش می شدی. دستش را بر روی قلبش گذاشته بود. چشمانش را بسته بود و با دهانی نیمه باز به سختی نفس می کشید. نداشتن دندان کاملا لبهایش را جمع کرده بود.دخترها کاری نمی کردند. خودم را به جلو هل دادم و به پیرمرد رساندم. حس کردم برای اولین بار شاهد مردن انسانی هستم ...

چشمات
آروم
چیک چیک
آبرو
بی هوا
نم نم
زندگی می آید
تو می آیی
آبرو می رود
می رود
می رود
.
.
.
برنمی گردی
بر نمی گردی.