
خاک نريز؛ با تو ام يابو؛ ببين ، ببين : من نفس مي کشم هنوز؛ نيگاه کن ! اون چشاي کور شدتو باز کن. نمي بيني نفسامو که تو اين گرماي تابستون هوا رو قاب مي گيرن و بعدش آروم فرو مي ريزن؟ صداي هن هنم و نمي شنوي که بريده بريده التماست مي کنه که نريزززززززززززززز. ما با هم اين چاهو شروع کرديم به کندن. يادته؟ مي واستيم به آب برسيم . يادته چقدر کتاب خونديم.. نريز.
يادته چند بار قبلش با هم نقشه کشيديم که با آبش چه جوري از اينجا يه مزرعه ي گندم بسازيم؟ يادته؟ تو گندم دوس داشتي،يادته؟
قرار بود تو هر روز صبح يه دسته گندم طلايي تو دامنت پر کني ، پرده رو توي يه حرکت کنار بکشي ، گندماي طلايي تازه چيده رو بذاري روي عسلي جلو پنجره. .. آفتابِ فرصت طلب تابستوني گلدونِ گندم رو .. نه ، خب خَ ..ما باهم بوديم .. ِ همه فکرارو باهم کرديم مگه نه؟....اگي نمي خواستي چاهو ادامه بديم کافي بود بگي... نه .. مي شنوي؟؟؟؟؟؟؟؟
..چالم نکن. باز گرما لباتو خشک کرده؛ خب بيخيال مزرعه مي شيم.. فقط مي خوام يه بار ديگه دستاتو توي دستام بگيرم و توي اين دشت بي آب و علف لبهاتو لمس کنم .. نريززززززززززززززززززز.ا

