طلوع دست ها
از خوشحالی می دوئیدم . می خواستم یه بارم که شده زودتر از تو سر قرارمون باشم ، آخه من همیشه این بازی رو باخته بودم . به زور چادرمو رو سرم نگه داشته بودم و ...
ادامه مطلب
طلوع دست ها
از خوشحالی می دوئیدم . می خواستم یه بارم که شده زودتر از تو سر قرارمون باشم ، آخه من همیشه این بازی رو باخته بودم . به زور چادرمو رو سرم نگه داشته بودم و ...
ساعت از 10 گذشته بود، سابقه نداشت تا اين موقع براي بيدار شدن خودم رو به زحمت بندازم، به هر مكافاتي بود بلند شدم مطابق هر روز صبح اولين كاري كه كردم رفتن به طرف روشويي بود تا يه آبي به صورتم بزنم و خواب رو از سرم بپرونم.
در اتاقم رو كه باز كردم ديدم كه تو اتاق پذيرايي همه نشستن، برام عجيب بود، اين موقع صبح كلّي دوست و آشنا و فاميل تو خونمون جمع شده بودن، انگار متوجه حضور من نشده بودن. سريع خودم رو به روشويي رسوندم و يه آبي به سر و صورتم زدم، داشتم جلوي آينه واسه خودم ژست ميگرفتم كه يه دفعه صداي همهمهاي بلند شد؛ دارن ميان، دارن ميان؟!
اي بابا كي داره مياد اين وقت صبحي؟! من كه حال و حوصلهي شلوغي رو ندارم. تو اين فكر بودم كه اگر مهموني هست يه بهونهاي دست و پا كنم و برم به كارهام برسم كه يهو يه صدايي به گوشم خورد، صدايي كه خيلي خوشايند نبود برام ....
بگو لا اله الا الله بحقّ شرف لا اله الا الله
...........
می خوام فکر نکنم اما نمی شه ، می خوام نفس نکشم ولی نمی شه ، اما درست که فکر می کنم همین نفس چه شکل هایی می تونه به خودش بگیره ، می تونه زادگاه چه صداهایی بشه .
می شه صدای زبر آسم پیرمرد کارخونه مواد بشه ، می شه موسیقی اضطراب یه فیلم ترسناک باشه ، می تونه نوای نی پر بغض اون خونه آخر کوچه بن بست بشه و..
اما می تونه صدای سوت های شبیه به همی بشه که هر کدوم شعر خودشو می خونه !
کاش می شد ازهر کی که داره سوت می زنه بپرسم ، چرا ؟
این سوت ها می تونه صدای بیکاری کارگر ساختمونی باشه که تو آفتاب تند سر چهارراه ، چشماش خیره به ثانیه شمار چراغ مونده و فرداهاشو ورق می زنه که اگه از امروزهم بدتر شد ، چی ؟!
می تونه سوت خیابون گردی سربازی باشه که حوالی میدون انقلاب ، دنبال یه جا برای استراحت ساعتی اش می گرده و آخرش صدای سوتش تو تاریکی سالن سینما به نغمه ناجور خرناسش گره
می خوره !
می شه سوت اون جوون شهرستانی باشه بعد چند ساعت هنوز تو میدون آزادی گیج می زنه ، اما نه شاده و غمگین که به خیالش تو این شهر بی دروپیکر لمس آرزوهاشو قسمت می کنن و هنوز هیچی نشده دلشم تنگه که :
«گندمای مزرعه مون خوشه های طلایی داشت دستای ما تو دل خاک نهال سادگی می کاشت
آب زلال چشمه مون شیر ستاره بود ، ولی قصه چاه آب شهر،فکرارو راحت نمی ذاشت»
یا صدای دلگیر همون جوونی که بعد چند سال راه بین موندن و رفتن رو گز می کنه که :
« دیدی چه ساده گم شدن آرزوهامون توی باد آخ! چی میشه که نون ده باز توی سفره مون بیاد»
اما نه پای رفتن و نه روی برگشتنی هست ..
می شه سوت وقت گذرونی مثنوی علافی سر کوچه باشه !
می شه سوت انتظار عاشقی باشه که پشت تیر سیمانی برق ، پابه پای اومدن و رفتنه !
می شه نغمه همدم شبگردی ها باشه ، می تونه همراه پرسه های بی مقصد بشه !
چقدر این سوت ها شبیه همه ، چقدر با هم فرق می کنه !
درست مثل سوت تنهایی این روزهای من !
این روزا ، سوت پرسه های بی مقصد شبونه من وقت گذرونی ساعت های مردد بین موندن و رفتن آدمیه که میون این همه دیوارای سیمانی و سیم های برق دلش تنگه !
آهنگ بی قاعده نفسیه که تنهای تنها چشماش به پرده سیاه زمونه زل زده ، با چونه لرزون و لکنت بچگی هی می پرسه :
اگه فردا از امروز هم بدتر شد ، چی ؟!
همچون قلب بی تپش،می فشارد سرخرگم، می فشارد مویرگم،که آنی یا لحظه ای، حقیقت از رگم بیرون بزند، چشمها را گلگون کند، و آن هنگام، برای هیچ چیز دیدن، آرزو می کنم همه چیز را، سجده را دوست دارم، پیشانیم بر خاک سفتش نرمی می کند، سجده را دوست دارم، بازی می کند بعد از رکوع، اوج رکوع بودن را، سجده را دوست دارم، همه پروانگان می توانند باشند، در حال بی حالی سجده پرستان، همچو آسیاب، زیر هجوم دل بر سجاده، توبه را خرد می کند، با چشمهای بسته، نوک خسته انگشتان، می بویم. ار لابلای برگهای خورشید. می شوم دیوانه مستی، و خود را می بینم. جسمی سرد و بی روح و خسته و تاریک، با حسرتی لذت بخش، سر بر عالم خیالهایش گذاشته، در قفس بی رنگ زمانش، پر پر می زند و آرزوی ماندن دارد، چه تمنایی، نفس کشیدن را هم ندارد، دلی پر کرده ایم از اشک، از شرجی دریا، که در آینه هم می شود دید، و صدایش در صدفی پر پیچ و خم، همچو ناله، سجده را بی سجده سجده نتوان کرد.
بوی باران، سجاده خیس، من روی زمین.
بهار 13۸۱
تهران