دلم جرعه اي محبت مي خواهد
قلبم قلبي را مي جويد که آسمان نگاهش هميشه بوي مهر دهد
و خورجين احساسش از بوي لطيف سادگي، هرگز خالي نباشد.
آه...
دلم گرفت.
دلم گرفت از اين تاروپود ناشسته غمبار.
ديگر دوستان هم معني محبت و يار را به ياد نمي آورند.
دلم گرفت از شور نگاه مستان که بي پاسخ در کوير سرد خاموشي رها شده!
- چقدر از سلام سرد باد رنجيدم هنگامي که عاشقانه نشاني کوي وصال را طلب کردم.
گلهاي پاک و شبنم زده باغچه هم ديگر صداي زمزمه هاي نوازشگرانه را نمي شنوند.
{ همه حرفهايم را پوشالي مي پندارند. خسته شدم از اين دنياي بي رحم و نا امن...}
...و اين دنيا چه بي رحم است براي دلهاي حساس، با آن قلبهاي خسته شان.
چقدر بي ترحم به نظر مي رسد آن ليلي لجام گسيخته که فقط عشق را در رسيدن به (او) مي جويد و بلور غمگين دل ما را با نجوايي خشک و بي احساس مي شکند.
حتي ديگر از آن شور نگاه که روزگاري تمام وجودم را ذره ذره مي شکافت هم خبري نيست
ديگر از آن يار و حرف هاي شيرين و بوي خوش و سراب عشق،
اثري نيست.
مگر در اين شهر غريب دودآلود، کسي ديگر به فکر يخ بستگي آلاله هاي صحرايي مي افتد؟
مگر کسي ديگر دليل اشکهاي شفاف پسرک شيدا را جوياست؟
به کدامين محبت دست خواهش دراز کنم تا بار غصه هاي مرا به گوش پيچک تنهايي برساند؟
کدامين نگاه جادويي را باور کنم که ديگر رنگ زشت دروغ ندهد؟
کدامين راه را باز جويم که ديگر نسيمش طعم دو رويي نداشته باشد و...؟
در کدام ديار يار بي همت فقط به خاطر من غروب گرديد، را باور کنم...؟
بهار 86 - میبد
قلبم قلبي را مي جويد که آسمان نگاهش هميشه بوي مهر دهد
و خورجين احساسش از بوي لطيف سادگي، هرگز خالي نباشد.
آه...
دلم گرفت.
دلم گرفت از اين تاروپود ناشسته غمبار.
ديگر دوستان هم معني محبت و يار را به ياد نمي آورند.
دلم گرفت از شور نگاه مستان که بي پاسخ در کوير سرد خاموشي رها شده!
- چقدر از سلام سرد باد رنجيدم هنگامي که عاشقانه نشاني کوي وصال را طلب کردم.
گلهاي پاک و شبنم زده باغچه هم ديگر صداي زمزمه هاي نوازشگرانه را نمي شنوند.
{ همه حرفهايم را پوشالي مي پندارند. خسته شدم از اين دنياي بي رحم و نا امن...}
...و اين دنيا چه بي رحم است براي دلهاي حساس، با آن قلبهاي خسته شان.
چقدر بي ترحم به نظر مي رسد آن ليلي لجام گسيخته که فقط عشق را در رسيدن به (او) مي جويد و بلور غمگين دل ما را با نجوايي خشک و بي احساس مي شکند.
حتي ديگر از آن شور نگاه که روزگاري تمام وجودم را ذره ذره مي شکافت هم خبري نيست
ديگر از آن يار و حرف هاي شيرين و بوي خوش و سراب عشق،
اثري نيست.
مگر در اين شهر غريب دودآلود، کسي ديگر به فکر يخ بستگي آلاله هاي صحرايي مي افتد؟
مگر کسي ديگر دليل اشکهاي شفاف پسرک شيدا را جوياست؟
به کدامين محبت دست خواهش دراز کنم تا بار غصه هاي مرا به گوش پيچک تنهايي برساند؟
کدامين نگاه جادويي را باور کنم که ديگر رنگ زشت دروغ ندهد؟
کدامين راه را باز جويم که ديگر نسيمش طعم دو رويي نداشته باشد و...؟
در کدام ديار يار بي همت فقط به خاطر من غروب گرديد، را باور کنم...؟
بهار 86 - میبد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 17:53  توسط
|

