خانه ای داشتم امن
ساخته بودمش از کاهگل
سقفش از کاه
پله هایش سنگ
باغچه ای داشتم
که در آن
اول بهار
گل زنبق می کاشتم
ده تومانی داشتم
به بهانه نان ترشکی
می گرفتم از مادر
آخرش جمع می شد در قلک
که هر از چند ماهی
جیب آبروی پدر را وصله می زد
.....
کاش می شد با نان و پنیر
حقیقت را هم خرید
تا در خم کوچه
دخترکی با گیسویی طلایی
صورتی آفتاب سوخته
پیش چشم مردمان چشم شسته
نکند دستی دراز!
آنروز
ده تومان را دادم
دخترک خندید
پدرش آمد
کوله بارش اعتیاد
دخترک را هم برد
افسوس خوردم که چرا من دادم
عرق پدرم را به دود !
.....
زیر آفتاب کوچه
فردا
ده تومانی در دست
چشم منتظر لبخند بود..
تنگه، خیلی تنگ زمستان 1377
بوشهر

