تبليغاتX
نشریه دانشجویی نیستان

مژده ای دل که دگرباره بهار آمده است /خوش خراميده و با حسن و وقار آمده است/ به تو ای باد صبا می دهمت پيغامی/ اين پيامی است که از دوست به يار آمده است/شاد باشيد در اين عيد و در اين سال جديد/ آرزويی است که از دوست به يار آمده است

خیلی وقته دلم می خواد همتونو یکبار دیگه  دور هم ببینم! یه وقتایی می گم واسه همه تون بلیط بگیرم و دعوت کنم بیاین میبد توی دفتر نشریه مثل دوران دانشجویی بدون فکر به اینکه هر کدومتون جایی دور از اینجا و در مقامی متفاوت از گذشته زندگی می کنین، بدون فکر به اینکه هر کدومتون ممکنه چقدر عوض شده باشین چون دوست داشتنی مشترکی داشتیم به اسم نیستان و نیستانه که جبران تمام تغییرات و عوض شدن هاست. نقطه اتصال افکار ما به هم.

راستش امروز یه روز خاصه. روزی که هر کسی یکبار توی سال از مبدا خودش عبور می کنه، امروز روز منه درست ساعت2. دیروز مدام داشتم فکر می کردم می تونم امروز همه رو یا حداقل اکثرتونو بکشونم به نیستان مجازی؟ بعد فکر کردم اون اتفاق مهم که بابتش باید بیاین اینجا چی باشه خوبه؟ این بهانه، بهانه ی قشنگی نیست. مدام فکر کردم و نهایتا داشتم منصرف می شدم، که توی یکی از کوچه پس کوچه های نیستان دیدم به خانم طباطبایی تبریک گفتن و دیگه هیچ کس تبریک جدیدی کامنت نذاشته. از نبودن همه تون می شه حدس زد 90% تبریکه رو ندیدین. خیلی خوشحال شدم از این خبر و اینجا هم دوباره به دنیای عزیزم تبریک میگم

ااااااااااااااوووووووووووووووووووووو یافتم.....

این قشنگ ترین بهانه است، اون اتفاق مهمی که می تونه همه تونو اینجا جمع کنه. سال 90 برای آدمهای مختلف می تونه خوب بوده باشه یا بد. آدم ها هر کدوم احساس متنوعی نسبت به ایامی که می گذره دارن. اتفاقای خوب می تونن یک روز یا یک سال رو برای همیشه توی ذهن شما حک کنن و همین طور اتفاقای بد. سوای دیدگاه های شخصی ما نسبت به سال  گذشته، این سال با خبر خوش ازدواج سردبیرمون شروع شد و حالا می دونیم که حسن ختامش هم ازدواج صفحه آرای خوش سلیقه مون بوده، ذوق داره واقعا. هر دوتون مبارکتون باشه، خوشبخت باشین، امیدوارم هیچوقت نذارین قشنگیای زندگیتون تکراری بشن. امیدوارم زندگی های خوبی بسازین و نسل بعدی نیستان رو نیستانی بار بیارین.

یه امید دیگه هم دارم واسه بقیه ی بچه ها، هم شنیدن خبرای خوش تک تکتون تو سال جدید و هم اینکه امروز یا لااقل تا آخر هفته اسم همه تون رو توی کامنتای این پست ببینم.

 واقعا دلم می خواد یه بار دیگه جمع بشین با همه ی فاصله ها، تفاوت ها و حتم دارم مشغله ها.

 منتظرتونم دوستان

  وای بچه ها اگه بدونین  من چی می دونم که شما نمی دونین...... وای

 واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

 الآن ذوق کردم

من زنگ زدم به دنیا

تبریک گفتم اونم تولدمو تبریک گفت

یه خبر خوش دیگه هم دارییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم

.

.

.

.

.

 باورتون می شه اولین * (به پی نوشت مربوطه در انتهای متن مراجعه شود) نی نی نیستان تو راهه؟؟؟؟ !!!!

فکر کن ......

همین دیروز با مامانش نشریه بازی می کردیما!!!!!

خوشحالیم و ذوقم از این اتفاق توی کلمات نمی گنجه

بهترین خبری بود که می شد روز تولدم بشنوم

عزیییییییییییییییزززززززززززززززززززززم

کاکل زری هستی یا پیرهن زری

نعمت خدایی یا رحمت خدا

خوش قدم باشی

سالم باشی

همیشه عزیز باشی

وای ندیده دوستت دارررمم با مزه ی کوچکولو

 اولین مامان نیستان بازم تبرییییییییییییییییییییییییییییییییک

 فکر کنین کم کم نیستان می شه نی نی ستان

*****بدین وسیله اصلاح می شود: نگوووووو این نی نی عزیز دردونه ای که می گفتیم دومین نی نی نیستانه، من از نی نی آقای مقیمی خبر نداشتم!!!! اسم امیر صدرا به عنوان اولین نی نی ثبت شد. فک کن آقای مقیمی بابا شدن مبارک باشه، خدا حفظش کنه پسر گلتونو، عکسشو بذارین ببینیمش. چرا زودتر بهمون نگفتین خدا می دونه خوشحال می شدیم. شما که از ما اسم نپرسیدین واسه کاکل زریتون، الحق ولی اسم برازنده و زیبایی گذاشتین. ولی من از طرف دنیا خانم طباطبایی و با ایده ای از آقای برزگری اعلام می کنم انواع اسم های دختر و پسر رو پیشنهاد بدین! شاید مامان نی نی یکی از همونا رو پسندید

از این به بعد لطفا هر کی خبر دست اول داره بنویسه. وقت نمی کنین آپ کنین لااقل کاری کنین از هم بی خبر نباشیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 14:0  توسط آيت اللهي  | 

 شب شد ، با شبحی که شبیه تو بود کنار آمده بودم

شاخه ی درخت را به شیشه ی پنجره می زد

لحظه به لحظه نگاه نافذش را در تمام اتاق حس می کردم

تنها نشان تو همان شبح هر شبی بود

که خیال تو را ....

ترسم را باید می شکستم

باید خبری می گرفتم

شمع را روشن کردم و پنجره را باز

جلو تر رفتم

شمعم را بردم نزدیک شبح

نترسیدم!

نترسیدم ولی ....

شبح بیچاره از دیدن مرده ای که راه می رود ترسید!

 و دیگر تو را هیچگاه نديدم

هیچگاه

 فصل سرد ۱۳۸۵

 -----------------------------------------------------------------------------------------------

 پ.ن. اوني كه خونديد شعر نیستا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 13:45  توسط آيت اللهي  | 

سلام

سلام به همه دوستان قدیمی

شاید عید نوروز بهونه بشه تا سالی یه بار یه مطلبی کمی از خاکهای این صفحه برداره و بگه درسته آدما از هم دور می شن ولی خاطرات مثل چوبهای خیسی هستن که با آتش زندگی نه می سوزند و نه خاکستر می شوند

خلاصه

خواستیم بگیم به خاطر همین خاطرات نمی دونم چرا یه موقع هایی از سال یهو فکر تمام آدمهای خاطرات می افتیم یکیش همین عید نوروز

عیدتون مبارک

سالی پر از موفقیت و خوشبختی و خوشحالی داشته باشین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 22:46  توسط نیستان  | 

چهار شنبه 13/7/1385

امروز اولین جلسه نشریه که توی ترم جدید گذاشتیم. تازه فهمیدیم دلمان تنگ شده بود .بچه ها در همین هفته انتخاب واحدشان را تمام کردند. انتخاب واحدی که هر ترم بدتر از ترم های قبل می شود. انتظار نداریم بچه ها در تابستان مطلبی برای نشریه نوشته باشند. کلا از قدیم هم همین طور بوده .  جمعه ها کسی درس نمی خواند. تصمیم داریم این ترم دو شماره چاپ کنیم. دبیرهای بخشها مشخص می شوند و یک هفته مهلت برای جمع آوری مطالب . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 17:55  توسط نیستان  | 

امروز تیپ زدم رفتم سر کار. شلوار جین و بلوز تنگ و موهای فشن و ریش نیمه بزی و کفش قرمز و خلاصه  رفتم سر کار. از اونجایی که شانس همیشه در خونمونو می زنه و فرار می کنه .ایندفعه شانس به صورت چهره یک ملک الملک به نام مدیر کل ظاهر شد و اولین نفری که ما رو دید همین مدیر کل بود. همچین نگاه کرد انگاری یکی از همین خانمهای محترم تاکسی مرسی رو دیده. نمی دونم چقدر جلوی خودشو گرفت تا تیکه نندازه! با یه لبخند ملیح نگاهی به پر و پاچه ما کرد و گفت چه خبره تیپ زدی؟ من هم خودمو زدم به خریت و گفتم: لباسامو دادم خشک شویی. چه حس بدی وقتی یه نفر اینطوری نگات می کنه. با خودم گفتم این دختر جیگولیها چه عذابی را تحمل می کنن تا یه شوهر پیدا کنن.هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که مدیر دفتر مدیر کل زنگ زد و گفت مدیر کل گفته بیا تو اتاقم کارت دارم .............

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 9:4  توسط عباسپور  | 

دیشب خواب دیدم بچه دار شدم. یعنی بچه دار شدیم. یعنی من زن دارم و زن من بچه دار شده. ولی تو خواب زنمو ندیدم. یعنی الآن اسنباط می کنم که چون بچه داشتم حتما زن هم داشتم. نمی شه که زن نداشته باشی و بچه دار شده باشی. شاید هم بشه. اول بچه ات به دنیا بیاد بعد زن بگیری. خب اگه بچه به دنیا بیاد و بعد زن بگیری و بعدش بفهمی که زنت بچه دار نمی شه اونوقت تکلیف بچه چی می شه؟ شاید هم بعدها علم پیشرفت کنه و هر کسی بتونه هم بابا باشه و هم مامان مثل کرم خاکی . اونوقت می تونی زن نداشته باشی و بچه دار بشی. ولی تو خواب من ، علم اونقدر پیشرفت نکرده بود. نمی دونم اون بچه از کجا پیدا شده بود که شده بود بچه من ؟ نکنه .............
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 14:1  توسط عباسپور  | 

 

بلوارهای تازه تاسیس! اسمی که برای راه ها یا بهتر بگویم کجراه های خارج از شهر گذاشته اند. انگار یکی از همین بلوارهای تازه تأسیس، مسیر هر روزی من شده با اینکه مقصدم کوچکترین ربطی به مسیرم ندارد! فقط شاید محض سریعتر رسیدن، مسافر این راهم. دوست ندارم جلو بنشینم، البته اگر ظهر باشد. اما وقتی ماشین، مسافر دیگری ندارد به احترام راننده ای که عزیز است باید جلو نشست. گرم است، خیلی خیلی گرم. آفتابگیر کفاف سوزندگی آفتاب این شهر را نمی دهد، کولر خودش تب می کند و آدم آمپر می پراند!  پلک هایم را به هم نزدیک می کنم که تا می شود نور کمتری دریافت کنم. نه که عینک آفتابی اختراع نشده! شده، ولی من هنوز هم از دوده مال دیدن همه جا بدم می آید!! پشت یک شیشه ی دودی احیاناً لنگ کفشی چه خبر است به جز فیس اضافه؟ آن هم شیشه ی دودی ای که مردم از پنجشنبه بازار می خرند. به خودم گفتم حالا شعار بده دو روز دیگر عینک طبی اش هم به دردت نمی خورد! کور می شوی و خیالت راحت می شود. مدام منظره های خاکی رد می شد. تپه های شنی، هر چند کیلومتر یک درخت دراز و کج و بی هیچ تعلیمی رشد کرده، خانه های خرابه که درهای منگوله (زنگ زده)داشت با آجرهای گری، و گاهی سوسمار و مارمولک های بزرگ بیابانی که از تخیلم به واقعیت آنچه می دیدم می پیوست، به داغ شدن سرم بیشتر کمک می کرد. داشتم فکر می کردم برای فهم بیشتر تصعید علوم راهنمایی باید بچه ها را وسط ظهر به این بلوارهای به اصطلاح تازه تأسیس صحرایی نه بیابانی آورد. اگر زنده بمانند مفهوم درس را تا مغز استخوان می فهمند. از یک گاوداری متروک یا چیزی شبیه آن رد شدیم. یک پیر مرد خمیده داشت توی خاکی پیاده می رفت با یک چاچب ( چادر شب ) بزرگ از علف یا شاید کلش گندم روی دوشش. پاهایش مثل دو تا سیخ خشک توی پاچه های شلوار بلوچی اش لق می خورد! در این منطقه هنوز دختر بچه های 8 -9 ساله ی افغانی و بلوچ چوب روی لباس می کوبند و لب جوی آب می کشند! اسباب بازی پسر بچه ها اگر کله ی گنجشک و قاب ( یک تکه از استخوان پاچه ی گوسفند) نباشد تایر است و چوب. چشم هایم را بستم. توی این خرابه ها چطور زندگی می کنند؟ چشمم را بستم که نبینم؟ یا فکر نکنم چقدر بدبختند؟ ولی سیال فکر به چشم بسته کاری ندارد! پس دوباره چشمم را نصفه نیمه باز کردم. بعد فکر کردم گاهی همین آدم ها از ما خیلی خوشبخت ترند. گرما امان می برید. دیگر نخواستم فکر کنم، صورتم را بردم جلو، چسباندم به دریچه ی کولر که شاید هوای خنک قبل از اینکه جوش بیاید به صورتم بخورد، کمی بهتر شد. صدای موتوری شنیدم که نزدیک می شد. سر بلند کردم. پس جنبنده ی سواره ی دیگری هم از این بلوار کذایی عبور می کند؟! چشم های نیمه بازم کامل باز شد. ترک موتور دختر بچه ی لاغر 3-4 ساله ای خودش را به موتور سوار چسبانده بود. چنگ انداخته بود به لباس مرد، آنقدر که چروکش کرده بود، با دست هایی که نصف دور کمر مرد هم درش جا نمی شد! پاهایش ظریف بود و صورتی نحیف داشت با موهایی کوتاه و فرفری و بور که در نور آفتاب طلا شده بود. از کنارمان که رد می شدند زل زد توی چشمم. بعد از گربه ها، بچه ها تنها موجوداتی هستند که در هر حالی دلم برایشان غنج می رود. کنجکاوند، مستعد همه ی خوبی ها، همه ی آموزه های نیک، یک خمیره ی تازه و نرم و آماده ی شکل گیری، فعال و پر انرژی و گاهی شیطان و سرسام آور. باید به اندازه ی بچگیشان بچه شد تا به اندازه ی انسانیت بزرگ شوند. نشناخته خیلی دوستش داشتم. همان طور که نگاهم می کرد با صورتی خندان چشمک زدم. همه ی صورتش شکفت. موتور با پیچ و تاب از ما سبقت گرفت. رویش را برگردانده بود و با آن صورت ذوق کرده نگاهم می کرد. دور شدند، دور و دورتر. بین ما یک دوستی کوچک شکل گرفته بود. یک تعامل اجتماعی، بی هیچ حرفی! به نظر نمی آمد از خانواده ی سطح بالایی باشد ولی روانش سالم بود. ذهن کودکانه اش می خواست کشف کند آدم بزرگی که ماشین خوشگل سوار شده چند تا بد اخلاق است؟! و کشف کرد از خودش بچه تر است! فکر کردم اگر یک بچه ی تیتیش مامانی سوار یک ماشین تیتیش مامانی از کنارمان رد شده بود چه اتفاقی می افتاد؟ من دوباره با صورت خندان چشمک می زدم ولی او رویش را به طرف دیگر می چرخاند، بی هیچ عکس العملی! شاید یک نگاه عاقل اندر سفیه نثارم می کرد و شاید هم من اصلاً جرأت نمی کردم به قیافه ی حق به جانبش لبخند بزنم! دلم برای بچه های مغرور سوخت، انگار بچگی نکرده بزرگ شده اند! هیچ چیز به ذوقشان نمی آورد. اگر عجیب ترین اسباب بازی را هم برایشان بخری حاضر نمی شوند بیایند بگیرند. خیلی که عجیب غریب باشد و دلشان بخواهد، مامانشان را جلو می فرستند! مریضند! انقدر اشباع و گاهی ناخواسته سرکوب شده اند که دیگر هیچ لذتی نمی برند. بی هیچ زحمتی همه چیز داشته اند. چیزهایی که گاهی احتیاج هم نداشته اند! گاهی اسباب بازی های گرانی که باید توی دکور حبس شوند ذوقشان را کشته. گاهی هم خجالتی اند. دلم می خواهد یک نصف روز یکی از این بچه پرروهای از خود راضی دستم باشد تا کاری کنم که برای پرش دوباره ی یک قورباغه ی کاغذی به هوا بپرد.... به هوا می پرم!!! آب میوه ی دراز شده توی صورتم زهر ترکم می کند. افکارم متلاشی که چه عرض کنم، کلاً مباحث روانشناختی از ذهنم شوت می شود بیرون!!!

- ساعت 3 بعد از ظهر شانس آوردیم همین مغازه هم باز بود! بستنی نداشت، بگیر دیگر، بخور تا به جوش نیامده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 14:36  توسط آيت اللهي  |